شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غُرر الحكَم و دُرَر الكَلم - آقا جمال خوانسارى - الصفحة ٤٦٧
فهرست كلمات كتاب بر حسب عناوين فصول و ابواب
حرف الف
بلفظ ان ١
بلفظ أنا ٢٧
بلفظ «انى» ٤٢
بلفظ «انك» ٤٩
لفظ «انكم» ٥٩
بلفظ «انما» ٧٤
بلفظ «آفة» ٩٧
بلفظ «اذا» ١١٤
حرف باء
كلمات مصدر بباء حرف جر ١٩٨
بلفظ «بادر» و «بادروا» ٢٤١
بلفظ «بئس» ٢٥٠
بلفظ مطلق ٢٥٩
حرف تاء صفحه ٢٧٥
حرف ثاء سه نقطه
بلفظ «ثمره» ٣٢١
بلفظ «ثلاث» يا «ثلاثة» ٣٣٥
بلفظ مطلق ٣٤٦
حرف جيم صفحه ٣٥٥
حرف «حاء» مهمله
بلفظ «حسن» ٣٨١
بلفظ مطلق ٣٩٥
حرف خاء
بلفظ «خير» ٤١٩
بلفظ مطلق ٤٣٩ تمت الفهرست
و شاعر فارسى نيز هر دو معنى« خطر» را در بيت زيرين نيكو آورده است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
.
.
ابن الاثير در نهايه گفته:« و فى حديث ابن عبد العزيز كتب الى ميمون بن مهران فى مظالم كانت فى بيت المال ان يردها على أربابها و يأخذ منها زكاة عامها فانها كانت مالا ضمارا، المال الضمار الفائت الذى لا يرجى، و اذا رجى فليس بضمار من: أضمرت الشيء اذا غيبته فعال بمعنى فاعل و مفعل، و مثله من الصفات: ناقة كنار، و انما اخذ منه زكاة عام واحد لان أربابه ما كانوا يرجون رده عليهم فلم يوجب عليهم زكاة السنين الماضية و هو فى بيت المال» و در منتهى الارب گفته:« ضمار بالكسر مال پنهان و مالى كه اميد رجوع آن نباشد و عذاب كه در تأخير باشد و نهان خلاف عيان و وام بى مدت و وعده و وام كه از وى اميد نتوان داشت» پس معلوم شد كه اصل كلمه« ضمار» است و تصحيف شده و بنا بر اين معنى اين مىشود كه: خوفش را از خدايش وعده اميد داشته نشده گردانيده يعنى وعده غير قابل انجاز و وفا قرار داده است، و السلام على من اتبع الهدى.
اضافه« گردك سراى» از قبيل اضافه مقلوب است يعنى سراى گردك، در برهان قاطع در حرف كاف فارسى ضمن ذكر معانى« گردك» بر وزن« خرسك» گفته:« و حجله كه بجهت عروس بيارايند».
محضر بمعنى ورقه استشهاد و گواهينامه ايست كه جماعتى صحت مضمون آنرا تصديق كرده باشند.
و شاعر فارسى نيز نيكو سروده است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
و ديگرى گفته:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
خاقانى قصيده معروفه خود را كه مطلع آن اين بيت است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
در اين زمينه ساخته است. و شاعر ديگر نيز مانند او گفته:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
و اين آيات مباركات قرآنى كه ناظر باين معنى است در اين باب كافى است:
« كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين»
.
. در بعضى از كتب حكايتى در پيرامون اين بيت آورده اند كه خلاصه آن اينست:
گويند: گروهى از دزدان و راهزنان ساليان سال مشغول دزدى و راهزنى بودند و مردم بايشان دست نمىيافتند تا بالاخره بدست اميرى( گويا عضد الدوله بوده است) گرفتار شدند امير يك يك ايشان را استنطاق مىكرده و بعد از ثبوت جرم او دستور قتل وى را صادر ميكرد، چون نوبت بيكى از ايشان رسيد الحاح و زارى در گرفته و اظهار داشت كه:
ايها الامير من دزد نيستم و ربطى با اين قوم ندارم من در ضمن اهل قافله كه از شهرى بشهرى مىرفتند و در دست اين دزدان گرفتار شده و بقتل رسيدند بودم چون خوش آواز بودم و دزدان از اين موضوع باخبر شدند مرا براى تغنى و آوازه خوانى پيش خود نگاه داشتند، امير گفت:
اگر راست ميگوئى براى ما تغنى كن، آن مرد ابياتى خواند كه از آن جمله همين بيت بود كه معنى آن اينست:« از خود مرد مپرس كه چكاره هستى و پيشه و شغلت چيست؟ بلكه از قرين و رفيقش بپرس، زيرا كه هر كس با همجنس خود آمد و رفت و افت و خيز ميكند يعنى ملاحظه حال هر كس را بملاحظه حال همنشين او بكن كه اين بهترين معرف اوست» چون امير اين بيت را شنيد پرسيد كه چند سال است تو در دست اينان گرفتار بودى؟ گفت:
ساليان متمادى است، گفت: بايد گردن ترا نيز بزنم زيرا اگر از اين گروه نبودى و ميل بكار ايشان نداشتى در ظرف اين چند سال مىتوانستى ايشان را غافل كرده و فرصتى بدست آرى و فرار كنى تا از دست ايشان خلاص شوى و چون اين كار را نكرده معلوم مىشود كه همكار و همفكر ايشان بوده، پس بحكم اين بيت دستور قتل وى را نيز داد.
و بفارسى نيز در اين باب نيكو سرودهاند:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
.
.