شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غُرر الحكَم و دُرَر الكَلم - آقا جمال خوانسارى - الصفحة ٢٥٤ - ٤٤٠٥ بئس الذخر فعل الشر
رفاقت چنين كسى ظاهر است چه هرگاه نعمتى از كسى ببيند تمناى زوال آن كند و نمىشود كه بآن اعتبار سعى نكند در زوال آن و قطع نظر از آن مكدر و ملول شود و غمگين نشيند و ظاهر است كه كدورت و حزن رفيق باعث كدورت و حزن آدمى نيز مىگردد.
٤٤٠١ بئس العشير الحقود.
بد هم زندگانى است كينهور، زيرا كه كسى كه كينه كسى داشته باشد نمىشود كه در صدد ايذاء و آزار او نباشد و با وجود معاشرت و آميزش در اكثر اوقات احتراز از شر چنين كسى بغايت دشوار است.
٤٤٠٢ بئس العمل المعصية.
بدكردارى است نافرمانى حق تعالى.
٤٤٠٣ بئس الرجل من باع دينه بدنيا غيره.
بدمردى است كسى كه بفروشد دين خود را بدنياى غير خود، و كمال بدى اين معنى و سخافت عقل چنين كسى ظاهر است.
٤٤٠٤ بئس السياسة الجور.
بد سياستى است جور و ستم. «سياست» چنانكه مكرر مذكور شد تربيت كردن رعيت و نظم و نسق احوال ايشان است و ظاهر است كه صاحب سياست وضع شده از براى رفع ظلم ديگران بر ايشان و رفع ظلم ايشان بر يكديگر، و ظاهر است كه ظلم و جور از كسى كه متوقع رفع و دفع آن باشند از او بسيار بدتر و قبيح تر باشد از ظلم كسى كه اين توقع از او نباشد.
٤٤٠٥ بئس الذخر فعل الشر.
بد ذخيرهايست كردن كار بد. مراد اين است كه هر چه آدمى بكند نوشته