فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٦٢٣ - جامِ إلهى
جامِ صحت:
مولانا گويد:
جام صحت را نبودى جام شب
ايمنى را خوف ناوردى كركب
گر ندانى كه اين چه روز شب است
يا كدامست جام و باده كدام
سريان حيات در عالم
چون مى و جام فهم كن دو مدام(تو مدام)
* ساقى شراب داده هر لحظه جام ديگر
مطرب سرود گفته هر دم دگر ترانه
در جام باده ديده عكس جمال ساقى
و آوازۀ شنيده از زخمۀ چغانه
* رحيقى كه ساقيش در كام ريخت
باندازۀ جام در جام ريخت
شرابى كه معشوق سرمست داد
بهر دست جامى كه بايست داد
بيا ساقى آن رشحۀ سلسبيل
كه نور كليمست و نار خليل
بده تا فروغش علم بر زند
بهستى من آتش اندر زند
مغنى تو هم بر كران عود گير
كه اين آتش از من برآورد دود
جامِ ظاهر
:
روز عبد الله او را گشته نام
شب نعوذ بالله و در دست جام
ديد شيشه در كف آن شيخ پير
گفت شيخا مر ترا هم هست غير
تو نمىگفتى كه در جام شراب
ديو مى ميزد شتاب اندر شتاب
گفت جامم را چنان پر كردهاند
كاندرونش مىنگنجد يك سپند
بنگر اينجا هيچ گنجد ذرۀ
اين سخن را كش شنيده غره
جام ظاهر خمر ظاهر نيست اين
دور دار اين راز شيخ دور بين
جام مى هستى شيخ است اى فليو
كاندر او اندر نگنجد بول ديو
پر و مالامال از نور حق است
جام تن بشكسته نور مطلق است
نور خورشيد ار بيفتد بر حدث
او همان نور است نپذيرد خبث
شيخ گفت اين خود نه جامست و نه مى
هين بزير آ منگر ابنگر بوى
آمد و ديد انگبينى خاص بود
كور شد آن دشمن كور و كبود
گفت پير آن دم مريد خويش را
رو براى من بجو مى اى كيا
كه مرا رنجى است مضطر گشتهام
من ز رنج از مخمصه بگذشتهام
در ضرورت هست هر مردار پاك
بر سر منكر ز لعنت باد خاك
گرد خمخانه برآمد آن مريد
بهر شيخ از هر خمى او مىچشيد
در همه خمخانهها او مى نديد
گشته بد پر از عسل خم نبيد
گفت اى رندان چه حالست اين چكار
هيچ خمى در نمىبينم عقار
جمله رندان نزد آن شيخ آمدند
چشم گريان دست بر سر مىزدند
در خرابات آمدى شيخ اجل
جمله مىها از قدومت شد عسل
كرده مى را تو مبدل از حدث
جان ما را هم بدل كن از خبث
جامِ إلهى
-(اصطلاح عرفانى)تجليات قدس الهى است كه عارف كامل را مجذوب و سرمست گرداند.