فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٥٣٣ - تَصْميم
از زحل و مشترى جدا كردند و لكن مردمان اين صناعت بر ايناند.و نيز بايستى كه ميان مشترى و زحل فرق بودى و نكردند.
پس ما آن آورديم كه اتفاق ايشانست بر او.
فاما فرق ميان زهره و عطارد آنست كه زهره را عرض بزرگست و گهگه بحد تصميم و احتراق شود و بعرض اندر شمال بغايت پس پيدا باشد ديدار را و نام احتراق و تحت الشعاع ازو برخيزد هر چند بحد ايشان باشد.و همچنين بتصميم كه عرضش بشمال بيشتر از هفت درجه بود او را نه صميمى نام كنند و نه محترق و ليكن مقارن آفتاب.
قمر هم چون ديگر ستارگانست بكار تصميم و مقدارش.و بسوختن كه بعدش از آفتاب هم بمشرق و هم بمغرب كم از هفت درجه باشد،و بتحت الشعاع چون از آن افزونتر شود تا دوازده درجه كه حد ماه نوى است بتقريب.و آنگاه آن بعدها كه ياد كرديم اندر فاسيسها آنند كه روشنايى اندر جرمش بر چهار يك شود و بر نيمه و بر سه چهار يك و بر همه و از هر دو سوى استقبال بدان دو بعد كه ماه نو را گفتيم.
منجمان برآنند كه هر سه ستارۀ علوى از وقت سوختن تا رسيدن بمقابلۀ آفتاب و هر دو سفلى از وقت سوختن بميان رجوع تا سوختن بميان استقامت و قمر از پس استقبال تا باجتماع بر راستى آفتاباند.و اما بر چپ بودن ازو،علويان را از مقابلۀ آفتاب تا بمقارنۀ او و سفليان را از سوختن بميان استقامت تا سوختن بميان رجوع و قمر را از اجتماع تا باستقبال.
اگر فعل نگشتى حاصل كردن اين احوالها فايدهيى نداشتى.فاما آن حالهاشان بقياس آفتاب كه گفتيم اتفاق كردند كه تصميم بغايت قوتست ستاره را و اندرو دليل است بر سعادت و نيكوى،و اتفاق كردند كه احتراق بغايت ضعيفى و سستى تا بدان جايگاه كه از منحست همىگذرد و بهلاك كردن همىرسد ،هر چند او را تفصيلها كردند بموافقت طبع و مخالفت چنانك گرم بافراط شود و تر سست گردد.و زين جهت برخى را از استارگان گزند احتراق كمتر شد و برخى را بيشتر.و كوكب از پس احتراق چون تحت الشعاع شود همچنان بود چون بيمارى كه روى سوى بهترى و وقوف نهد.
و تشريق تمامى از قوتست كه با وى عطاهاى تمام تواند دادن.و پارسيان او را دستوريت خوانند.و دستور وزير بود و هرچ خواهد كردن بكند از نيكويى.و اين نام دستورى نيز بر راست بودن از آفتاب فكند.و ز تشريق تا ببعد سى درجه از آفتاب آغازد توقف كردن اندر عطا.و دلالتش بر سعادت دادن ميانه شود تا ببعد چهل و پنج درجه آن دلالت سست شود و تا ببعد شست درجه كار بگردد و آن را بدبختى كهين خوانند.و تا ببعد هفتاد و پنج درجه بدبختى ميانه بود و تا بسوختن.
بدبختى مهين و ستاره اندر اقامت اول مانندۀ خبه كرده بود نااوميد شده.و برجوع اول چون اندر مانده و رويش زده.و برجوع ثانى و گروهى گفتند كه مغرب بودن سفليان را موافقتر است و مشرق علويان را.
و پندارى كه اين از جهت مشاكلت گفتند بنرى و مادگى،كه مشرق بنرى منسوبست.و مغرب بمادگى.و سخون را مطلق گفتند بىشرط.و قانون اين بعد