فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٢٥٧ - افْلاك
نمىشود او را محجور نمود.
سوم-ديونش حال باشد پس اگر ديونش مؤجل يعنى وعدهدار بوده يا مقدار حال از ديون زائد بر اموالش نباشد نبايد محجور شود.
چهارم-آنكه غرماء از حاكم حجر او را درخواست كرده باشند و حاكم بدون درخواست،حق مداخله ندارد و لو اينكه مفلس خود اين درخواست را كرده باشد.
و بدرخواست بعض غرماء وقتى حاكم ميتواند حكم حجر دهد كه مقدار طلب آنها زائد بر دارائى مديون باشد.
(كليات حقوقى ص ١٩١ رجوع به مفلس شود.)
افُق
-(اين اصطلاح هيوى و نجومى است)افق عبارت از دايرۀايست كه گرداگرد زمين در سطح مرئى زمين وجود دارد بعبارت ديگر ما آسمان را بصورت قبۀ مشاهده كنيم كه نيم آن ديده شود و كرانۀ اين قبه بزمين ميرسد و مانند دايرۀ ديده ميشود گرداگرد مردم قهرا قسمت بالا مرئى بود در هر حال اين دايره كه مماس با سطح زمين ديده ميشود افق بود و البته افق بر دو قسم است يكى حقيقى و آن دگر حسى اين دايره كه گفته شد حسى است و البته اين دايره كره را بدو نيم نكند و قطعا آن قسمت كه مورد ديد ما نيست بزرگتر است و لكن افق حقيقى كره را درست بدو نيم كند.پس افق حسى دايرۀايست كوچك مماس با سطح زمين.
(رجوع شود به التفهيم و حاشيۀ آن ص ٦٢)
افُقِ اعْلى
-(اصطلاح ذوقى)نهايت مقام روح است و آن عبارت از حضرت الوهيت است.
افِقِ حِسّى
-(اين اصطلاح هيوى است)رجوع بافق شود.
افُقِ حَقيقىّ
-(اين اصطلاح هيوى است.)رجوع بافق شود.
افُقِ غَيْب
-(اصطلاح عرفانى)جهان غيب.
عطار گويد:
هر دل كه در حظيرۀ حضرت حضور يافت
سرش سرير خود ز سراى سرور يافت
طيار گشت در افق غيب تا ابد
هر كو ازين سراى حوادث عبور يافت
افُقِ مُبين
-(اصطلاح عرفانى) نهايت مقام قلب را گويند.
(تاريخ تصوف ص ٧٣٨) شاعر گويد:
روح و دل تو اگر كمالى يابد
در هر دو افق ترا مجالى يابد
افْلاك
-(اصطلاح فلسفى)حكما عالم جسمانى را مركب از نه فلك تو در تو ميدانستند كه فلك بالائين محيط بفلك زيرين است آخرين فلك كه محيط بافلاك است فلك الافلاك و فلك اطلس و فلك اقصى و محدد الجهات ناميدهاند و فلك زيرين آن يا فلك دوم را فلك ثوابت ناميدهاند از آن جهت كه محل كواكب ثابته است و هفت فلك ديگر كه هر يك حامل سيارۀ خاصى است كه بترتيب مذكور در محل خود هر يك محاط به ديگر است و بعد از