فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٢ - آب
آب اين دريا كه هايل بقعهايست
با خمار ماهيان يك جرعهايست
يك دم هجران بر عاشق چو سال
وصل سالى متصل پيشش خيال
همچو اعرابى كه آب از چه كشيد
آب حيوان از رخ يوسف چشيد
مثنوى مولوى * آن علف كش سوى ويرانها شده
بىخبر بر گنج ناگه برزده
تشنۀ آمد سوى جوى آب در
ديد اندر جوى خود عكس قمر
من بر اين در طالب چيز آمدم
صدر گشتم چون بدهليز آمدم
آب آوردم به تحفه بهر نان
بوى نانم برد تا صدر جهان
مولوى * با نقيبان حال خود را آن عرب
چون بگفت او ديد هنگام طلب
آن سبوى آب را در پيش داشت
تخم خدمت را در آن حضرت به كاشت
گفت اين هديه بدان سلطان بريد
سائل شه را ز حاجت واخريد
آب شيرين و سبوى سبز و نو
ز آب بارانى كه جمع آمد بگو
شه چو حوضى دان حشم چو لولهها
آب از لوله رود در گولهها
وانكه آب جمله از حوضيست پاك
هر يكى آبى دهد خوش ذوقناك
ور در آن حوض آب شورست و پليد
هر يكى لوله همان آرد پديد
زانكه پيوسته است هر لوله به حوض
خوض كن در معنى اين حرف خوض
مولوى.مثنوى * آب بارانست ما را در سبو
ملكت و سرمايه و اسباب تو
اين سبوى آب را برگير و رو
هديه ساز و پيش شاهنشاه شو
گو كه ما را غير از اين اسباب نيست
در مغازه هيچ به زين آب نيست
گر خزانهاش پر ز در فاخر است
اين چنين آبش نباشد نادر است
چيست آن كوزه تن محصور ما
اندر آن آب حواس شور ما
اى خداوند اين خم و كوزه مرا
در پذير از فضل الله اشترى
كوزۀ با پنج لوله پنج حس
پاك كرد اين آب را از هر نجس
تا شود زين كوزه منفذ سوى بحر
تا بگيرد كوزۀ ما خوى بحر
تا چون هديه پيش سلطانش برى
پاك بيند باشدش شه مشترى
بىنهايت گردد آبش بعد از آن
پر شود از كوزۀ ما صد جهان
لولهها بربند و بردارش ز خم
گفت غضوا عن هوى ابصاركم
ريش او پر باد كاين هديه كراست.
لايق چونان شهى اين است راست.
و آن نمىدانست كآنجا برگذر
هست جارى دجلۀ همچون شكر
در ميان شهر چون دريا روان
پر ز كشتيها و شست ماهيان