فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٣ - آدم
بحمدك»نواى«سبوح قدوس»زدند، خودبين بودند،ديده در جمال خود داشتند، لاجرم باطن ايشان از بهر شرف تو از عشق تهى كرديم،كه ترا از قعر درياى قدرت از بهر آن بركشيديم تا بر پرده عصيان خويش نواى «رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا» زنى دور باش از صحبت خودپرور عادت پرست بوسه،بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن.
پير طريقت گفت:الهى تو دوستان را به خصمان مىنمايى،درويشان را بغم و اندوه كه ميدهى بيمار كنى،و خود درمان كنى،از خاك آدم كنى،و با وى چندان احساس كنى،سعادتش بر سر ديوان كنى و به فردوسش او را مهمان كنى،مجلسش روضۀ رضوان كنى،تا خوردن گندم با وى پيمان كنى و خوردن آن در علم غيب پنهان كنى،آنگه او را بزندان كنى و سالها گريان كنى،جبارى تو،كار جباران كنى.
خطاب آمد:اى آدم اكنون كه قدم در كوى عشق نهادى از بهشت بيرون شو كه اين سراى راحت است و عاشقان درد را با سلامت دار السلام چه كار؟ عشقت بدر من آمد و در زد
در باز نكردم آتش اندر در زد
(عده ج ١ ص ١٦١) داود قيصرى گويد:و تخصيص كلمۀ آدميت را بحكمت الهى از آن جهت است كه چون حضرت آدم براى خلافت روى زمين آفريده شده است مرتبت جامع تمام مراتب عالم و مرآت مرتبت الهيت است و مظهر تمام اسماء غيب العيوب است و آينۀ تمام نماى وجود سرمدى است و مراد از كلمه آدميت روح كل است.(شرح فصوص، ص ٥٩).
جامى گويد نسخه مجمل است و مضمونش
ذات حق و صفات بيچونش
متصل با دقايق جبروت
مشتمل بر حقايق ملكوت
باطنش در محيط وحدت غرق
ظاهرش خشك لب بساحل فرق
صورت نيك و بد نوشته درو
سيرت ديو و دد سرشته درو
* اى برادر تو همين انديشۀ
ما بقى خود استخوان و ريشۀ
گر گلست انديشۀ تو گلشنى
ور بود خارى تو هيمه گلخنى
در بيان مقام والايى كه آدمى ميتواند بدان برسد مولانا گويد:
آدمى كوه است چون مفتون شود
كوه اندر مار حيران چون شود
خويشتن نشناخت مسكين آدمى
از فزونى آمد و شد وز كمى
خويشتن را آدمى ارزان فروخت
بود اطلس خويش را بر دلق دوخت
صد هزاران مار و كه حيران اوست
او چرا حيران شده است و مار دوست
داستان خلقت آدم و حوا و مرتكب گناه شدن آن در بهشت و اخراج آنها از آن مكان مقدس يكى از مسائلى است كه تقريبا همۀ اديان آسمانى بدان گويا شدهاند بويژه در قرآن مجيد بصورتى نازل