تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤١ - اگر انسانها تلخى دردهاى يكديگر را احساس مى كردند ، تاريخ بشرى سمت ديگرى و مقصد ديگرى براى خود انتخاب مى كرد
درندگان انسان نما هم كه در اين فضا كم و بيش زيستهاند و رفتهاند در حقيقت جز اين كه :
آفتى بود اين شكار افكن كزين صحرا گذشت .
چيزى نبوده است . اگر هم فضاى جوامع بشرى گلستان سر سبز و خرمى است كه در واحهء بس پهناورى سر بر آورده است .
بادهاى زهر پاش تمايلات بىخبران از دردهاى بشرى ، بهارى براى اين گلستان نگذاشته است .
وقتى كه تاريخ نگار مى خواهد شمارهء كشته شدگان فلان حادثه را كه جز كامجويى كاموران علت ديگرى نداشته است بيان كند ، مانند اين است كه شمارهاى از گردوها يا سنگريزه ها را براى شما تحويل مى دهد .
اگر مسئله اين جا ختم مى شد كه انسانها درد يكديگر را درك نكنند و بدون علت همديگر را آزار و شكنجه ندهند آن قدرها زننده و تند نبود ، اما قضيه انسانى در اين مسئله رسواتر از اين حرفها است كلئوپاترها به سينهء زير دستان خود سنجاق فرو مى كنند و ناله و افغان آنان را مانند صداى خوشايند موسيقى تلقى مى كنند و لذت مى برند .
افسران نرون در امتداد تاريخ براى آزمايش اين كه آيا اپيكتتها ناله و بىصبرى خواهند كرد يا نه ، پاهايشان را بزنجير مى بندند و آن قدر فشار مى دهند تا استخوان پاهايشان خورد شود و عكس العمل آنان را در مقابل آن شكنجه ها تماشا كنند چه بگويم كه مسئله رقت بارتر و وحشتناكتر از اينها است كه ما بتوانيم در اين مباحث مطرح كنيم .
براى احساس درد ديگران بيش از يك راه وجود ندارد و آن هم اين است كه بايد پيش تازان جوامع آن قدر بكوشند تا افراد هر جامعهاى را بيك ايده آل منطقى