تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٩ - اگر انسانها تلخى دردهاى يكديگر را احساس مى كردند ، تاريخ بشرى سمت ديگرى و مقصد ديگرى براى خود انتخاب مى كرد
((٣٥٦٥)) آن چه صاحب دل بداند حال تو تو ز حال خود ندانى اى عمو آن چه بيند در جبينت اهل دل كى ببينى در خود اى از خود خجل
((٣٥٦٢)) هر چه زير چرخ هستند امهات از جماد و از بهيمه وز نبات
((٣٥٦٣)) هر يكى از درد غيرى غافلند جز كسانى كه نبيه و كاملند
اگر انسانها تلخى دردهاى يكديگر را احساس مى كردند ، تاريخ بشرى سمت ديگرى و مقصد ديگرى براى خود انتخاب مى كرد دو نوع غفلت و بىخبرى انسانها را از يكديگر در مقصد و مسير جدا كرده است :
نوع يكم - آن غفلت و بىخبرى طبيعى است كه دامن گير همهء موجودات در بارهء يكديگر مى باشد ، بلكه بيك معنى مى توان گفت :
اشياء و انسانها به طور عموم از خودشان هم غفلت مى ورزند و خبرى نمى گيرند . اين همان معناى عمومى است كه شيخ عطار در دو بيت زير متذكر مى شود :
كارگاهى بس عجايب ديده ام جمله را از خويش غايب ديده ام سوى كنه خويش كس را راه نيست ذرهاى از ذرهاى آگاه نيست
اين عدم آگاهى نه تنها در بارهء درد و اندوهها است ، بلكه هر يك از موجودات به طور عموم و جانداران به طور خصوص و انسانها به طور اخص در بارهء تمام شئون همديگر دارند . با صرف نظر از عدم آگاهى جمادات و نباتات از يكديگر كه معلول طبيعى ماهيت رو بنايى آنها است .
جانداران و انسانها هم كه نمى توانند از يكديگر آگاهى كامل داشته باشند ، براى آن است كه هر حيوان و انسانى براى خود حياتى دارد و احساسى ، اين حيات و احساس شخصى به هيچ وجه قابل انتقال به جاندار ديگر نيست .