تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٢ - جواب حمزه رضى الله عنه مر خلق را
((٣٤٧٣)) آتشت اين جا چو آدم سوز بود آن چه از وى زاد مرد افروز بود
((٣٧٧٤)) آتش تو قصد مردم مى كند نار كز وى زاد بر مردم زند
((٣٤٧٥)) آن سخنهاى چو مار و كژدمت مار و كژدم گشت و مى گيرد دمت
((٣٤٧٦)) اوليا را داشتى در انتظار انتظار رستخيزت گشت مار
((٣٤٧٧)) وعدهء فردا و پس فرداى تو انتظار حشرت آمد واى تو
((٣٤٧٨)) منتظر مانى در آن روز دراز در حساب و آفتاب جان گداز
((٣٤٧٩)) كاسمان را منتظر مى داشتى تخم فردا ره روم مى كاشتى
((٣٤٨٠)) خشم تو تخم سعير دوزخ است هين بكش اين دوزخت را كاين فخ است
((٣٤٨١)) كشتن اين نار نبود جز بنور نورك أطفأ نارنا نحن الشكور
((٣٤٨٢)) گر تويى نورى كنى حلمى بد است آتشت زنده است و در خاكستر است
((٣٤٨٣)) آن تكلف باشد و رو پوش هين نار را نكشد به غير نور دين
((٣٤٨٤)) تا نبينى نور دين ايمن مباش كاتش پنهان شود يك روز فاش
((٣٤٨٥)) نور آبى دان و هم بر آب چفس چون كه دارى آب از آتش مترس
((٣٤٨٦)) آب آتش را كشد آتش به خو مى بسوزد نسل و فرزندان او
((٣٤٨٧)) سوى آن مرغابيان رو بىگزند تا تو را در آب حيوانى كشند
((٣٤٨٨)) مرغ خاكى مرغ آبى هم تنند ليك ضدّانند و آب و روغنند
((٣٤٨٩)) هر يكى مر اصل خود را بنده اند احتياطى كن به هم ماننده اند
((٣٤٩٠)) هم چنان كه وسوسه و وحى الست هر دو معقولند ليكن فرق هست
((٣٤٩١)) هر دو دلالان بازار ضمير رختها را مى ستانند اى امير
((٣٤٩٢)) گر تو صراف دلى فكرت شناس فرق كن سرّ دو فكرت چون نخاس
((٣٤٩٣)) ور ندانى اين دو فكرت از گمان لا خلابه گوى و مشتاب و مران تا نماند در تفكر جان تو غبن نايد بر تو و بر خان تو