تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٣ - ديدن خواجه غلام را سپيد و ناشناختن كه او است و گفتن كه غلام مرا تو كشتهاى و خون او تو را گرفته و خدا تو را به دست من انداخت
ديدن خواجه غلام را سپيد و ناشناختن كه او است و گفتن كه غلام مرا تو كشتهاى و خون او تو را گرفته و خدا تو را به دست من انداخت
((٣١٧٧)) خواجه از دورش بديد و خيره ماند از تحير اهل آن ده را بخواند
((٣١٧٨)) راويهء ما اشتر ما هست اين ؟
پس كجا شد بندهء زنگى چنين ؟
((٣١٧٩)) آن يكى بدريست مى آيد ز دور مى زند بر نور و روز از روش نور
((٣١٨٠)) كو غلام ما مگر سر گشته شد ؟
يا بدو گرگى رسيد و كشته شد ؟
يا مگر او را بكشت اين بد گهر اشترش آورد اينجا از قدر
((٣١٨١)) چون بيامد پيش گفتش كيستى ؟
از يمن زادى و يا تر كيستى
((٣١٨٢)) گو غلامم را چه كردى راست گو ؟
گر بكشتى وانما حيلت مجو
((٣١٨٣)) گفت گر كشتم به تو چون آمدم چون به پاى خود در اين خون آمدم گفت نى نى در نگيرد با منت راست بايد گفت سرّ اين فنت
((٣١٨٤)) كو غلام من ؟ بگفت اينك منم كرد دست فضل يزدان روشنم ديدهام صدرىّ و بدرى گشته ام صاحب فضلىّ و قدرى گشته ام
((٣١٨٥)) هى چه مى گويى غلام من كجاست ؟
هين نخواهى رست از من جز به راست
((٣١٨٦)) گفت اسرار تو را با آن غلام جمله وا گويم يكايك من تمام
((٣١٨٧)) ز ان زمانى كه خريدى تو مرا تا به اكنون باز گويم ماجرا
((٣١٨٨)) تا بدانى كه همانم در وجود گر چه از شبديز من صبحى گشود
((٣١٨٩)) رنگ ديگر شد و ليكن جان پاك فارغ از رنگ است باز گويم ماجرا
((٣١٩٠)) تن شناسان زود ما را گم كنند آب نوشان ترك مشك و خم كنند
((٣١٩١)) جان شناسان از عددها فارغند غرقهء درياى بىچونند و چند
((٣١٩٢)) جان شو و از راه جان جان را شناس يار بينش شو نه فرزند قياس
((٣١٩٣)) چون ملك با عقل يك سر رشته اند بحر حكمت را دو صورت گشته اند آن ملك با عقل از يك گوهرند در پى هم همچو دنبال و سرند