تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٥ - مخصوص بودن يعقوب عليه السلام به چشيدن جام حق از روى يوسف و كشيدن بوى حق از بوى يوسف و حرمان برادران و غير هم از اين هر دو
مخصوص بودن يعقوب عليه السلام به چشيدن جام حق از روى يوسف و كشيدن بوى حق از بوى يوسف و حرمان برادران و غير هم از اين هر دو
((٣٠٣٠)) آن چه يعقوب از رخ يوسف چشيد و آنچه او از بوى او اندر كشيد و آنچه در وى بود و اندر وى بديد خاص او بُد آن به اخوان كى رسيد ؟
((٣٠٣١)) اين ز عشقش خويش در چَه مى كند و ان به كين از بهر او چه مى كند
((٣٠٣٢)) سفرهء او پيش اين از نان تهى است پيش يعقوب است پر ، كاو مشتهى است
((٣٠٣٣)) روى ناشسته نبيند روى حور لا صلاة گفت الا بالطهور
((٣٠٣٤)) عشق باشد لوت و پوت جانها جوع از اين رويست قوت جانها
((٣٠٣٥)) جوع يوسف بود مر يعقوب را بوى نانش مى رسيد از دور جا
((٣٠٣٦)) آن كه بستد پيرهن را مى شتافت بوى پيراهان يوسف مى نيافت
((٣٠٣٧)) وان كه صد فرسنگ ز ان سو بود او چون كه بُد يعقوب مى بوييد بو
((٣٠٣٨)) اى بسا عالم ز دانش بىنصيب حافظ علم است آن كس نى حبيب
((٣٠٣٩)) مستمع از وى همى يابد مشام گر چه باشد مستمع از جنس عام
((٣٠٤٠)) ز انكه پيراهن به دستش عاريه است چون به دست آن نخاسى جاريه است
((٣٠٤١)) جاريهء پيش نخاسى سرسريست در كف او از براى مشتريست
((٣٠٤٢)) قسمت حق است روزى خواه نى هر يكى را سوى ديگر راه نى
((٣٠٤٣)) يك خيال نيك باغ آن شده يك خيال زشت راه اين زده
((٣٠٤٤)) آن خيالى از اثر باغى شده وين خيالى عالمى بر هم زده آن خدايى كز خيالى باغ ساخت وز خيالى دوزخ و جاى گداخت
((٣٠٤٥)) بس كه داند راه گلشنهاى او پس كه داند جاى گلخنهاى او
((٣٠٤٦)) ديده بان دل نبيند در مجال كز كدامين ركن جان آيد خيال جز مگر آن دل كه دارد عون حق كون او را نيست كرده كون حقّ