تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٢ - باز جواب انبياء عليهم السلام
باز جواب انبياء عليهم السلام
((٢٩٥٥)) انبياء گفتند فال زشت و بد از ميان جانتان دارد مدد
((٢٩٥٦)) گر تو جايى خفته باشى با خطر اژدها در قصد تو آيد بسر
((٢٩٥٧)) مهربانى مر تو را آگاه كرد كه بجه زود ار نه اژدرهات خورد
((٢٩٥٨)) تو بگويى فال بد چون مى زنى فال چه برجه ببين در روشنى
((٢٩٥٩)) از ميان فال بد من خود تو را مى رهانم مى برم سوى سرا
((٢٩٦٠)) چون نبى آگه كننده است از نهان كاو بديد آن چه نديد اهل جهان
((٢٩٦١)) گر طبيبى گويدت غوره مخور كه چنين رنجى بر آرد از تو سر
((٢٩٦٢)) تو بگويى فال بد چون مى زنى پس تو ناصح را مؤثّم مى كنى
((٢٩٦٣)) ور منجم گويدت امروز هيچ آن چنان كارى مكن اندر بسيج ز انكه نيكو نيست روز امروز هان تا نگردى نادم و خاسر از آن
((٢٩٦٤)) صد ره ار بينى دروغ اخترى يك دو باره راست آمد مى خرى
((٢٩٦٥)) اين نجوم ما نشد هرگز خلاف صحتش چون ماند از تو در غلاف
((٢٩٦٦)) آن طبيب و آن منجم از گمان مى كنند آگاه و ما خود از عيان
((٢٩٦٧)) دود مى بينيم و آتش از كران حمله مى آرد به سوى منكران
((٢٩٦٨)) تو همى گويى خمش كن زين مقال كه زيان ماست قال شوم فال
((٢٩٦٩)) اى كه نصح ناصحان را نشنوى فال بد با توست هر جا مى روى
((٢٩٧٠)) افعيى بر پشت تو بر مى رود او ز بامى بيندت آگه كند
((٢٩٧١)) گويىاش خاموش و غمگينم مكن گويد او خوش باش خود رفت اين سخن
((٢٩٧٢)) چون زند افعى دهان بر گردنت تلخ گردد جمله شادى كردنت
((٢٩٧٣)) پس بدو گويى همين بود اى فلان چون نبدريدى گريبان در فغان ؟
((٢٩٧٤)) يا ز بالايم تو سنگى مى زدى تا مرا از جدّ نمودى آن بدى
((٢٩٧٥)) او بگويد نى كه مى آزردهاى ؟
تو بگويى نى ، كه شادم كرده اى