تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٧ - آمدن سيزده پيغمبر به نصيحت اهل شهر سبا
((٢٦٨٦)) كيمياى مرگ و جنگ است آن صفت مرگ گردد ز ان حياتت عاقبت
((٢٦٨٧)) بس غذايى كه ز وى دل زنده شد چون بيامد در تن تو گنده شد
((٢٦٨٨)) بس عزيزى كه به ناز اشكار شد چون شكارت شد بر تو خوار شد
((٢٦٨٩)) آشنايى عقل با عقل از صفا چون شود هر دم فزون باشد ولا
((٢٦٩٠)) دوستىّ نفس با هر نفس پست تو يقين مى دان كه دم دم كمتر است
((٢٦٩١)) ز انكه نفسش گرد علت مى تند معرفت را زود فاسد مى كند
((٢٦٩٢)) گر نخواهى دوست را فردا رمان دوستى با عاقلان كن اين زمان
((٢٦٩٣)) از سموم نفس چون با علتى هر چه گيرى تو مرض را آلتى
((٢٦٩٤)) گر بگيرى گوهرى سنگى شود ور بگيرى مهر دل جنگى شود
((٢٦٩٥)) ور بگيرى نكتهء بكر و لطيف بعد دركت گشت بىذوق و كثيف
((٢٦٩٦)) كه من اين را بس شنيدم كهنه شد چيز ديگر گو به جز آن اى عضد
((٢٦٩٧)) چيز ديگر تازه و نو گفته گير باز فردا زو شوى سير و نفير
((٢٦٩٨)) دفع علت كن چو علت خو شود هر حديث كهنه پيشت نو شود
((٢٦٩٩)) تا كه از كهنه بر آرد برگ نو بشكفاند كهنه صد خوشه ز گو
((٢٧٠٠)) ما طبيبانيم شاگردان حق بحر قلزم ديد ما را فانفلق
((٢٧٠١)) آن طبيبان طبيعت ديگرند كه به دل از راه نبضى بنگرند
((٢٧٠٢)) ما به دل بىواسطهء خوش بنگريم كز فراست ما به عالى منظريم
((٢٧٠٣)) آن طبيبان غذايند و ثمار جان حيوانى بديشان استوار
((٢٧٠٤)) ما طبيبان فعاليم و مقام ملهم ما پرتو نور جلال
((٢٧٠٥)) كاين چنين فعلى تو را نافع بود و آن چنان قولى زره قاطع بود
((٢٧٠٦)) اين چنين قولى تو را پيش آورد و آن چنان فعلى تو را نيش آورد آن چنان و اين چنين از نيك و بد پيش تو بنهيم و بنماييم جدّ گر تو خواهى اين گزين ور خواهى آن زهر و شكَّر سنگ و گوهر شد عيان