تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٥ - گفتن شيطان قريش را كه به جنگ احمد آييد كه من يارىها كنم و قبله خود را به يارى خوانم و وقت ملاقات صفين گريختن او
((٤٠٥١)) چون كه ويران كرد چندين عالم او پس بگفت انى برى منكم
((٤٠٥٢)) كوفت اندر سينه و انداختش پس گريزان شد چو هيبت تاختش
((٤٠٥٣)) نفس و شيطان هر دو يك تن بوده اند در دو صورت خويش را بنموده اند
((٤٠٥٤)) چون فرشته و عقل كايشان يك بدند بهر حكمتهاش دو صورت شدند
((٤٠٥٥)) دشمنى دارى چنين در سرّ خويش مانع عقل است و خصم جان و كيش
((٤٠٥٦)) يك نفس حمله كند چون سوسمار پس به سوراخى گريزد در فرار
((٤٠٥٧)) در دل او سوراخها دارد كنون سر ز هر سوراخ مى آرد برون
((٤٠٥٨)) نام پنهان گشتن ديو از نفوس و اندران سوراخ رفتن شد خنوس
((٤٠٥٩)) كه خنوسش چون خنوس قنفذ است چون سر قنفذ و را آمد شد است
((٤٠٦٠)) كه خدا آن ديو را خناس خواند كه سر آن خار پشتك را بماند
((٤٠٦١)) مى نهان گردد سر آن خار پشت دمبه دم از بيم صياد درشت
((٤٠٦٢)) تا چو فرصت يافت سر آرد برون زين چنين مكرى شود مارش زبون
((٤٠٦٣)) گرنه نفس از اندرون راهت زدى ره زنان را بر تو دستى كى بدى
((٤٠٦٤)) ز ان عوان مقتضى كه شهوت است دل اسير حرص و آز و آفت است
((٤٠٦٥)) ز ان عوان سرّ شدى دزد و تباه تا عوانان را به قهر توست راه
((٤٠٦٦)) در خبر بشنو تو اين پند نكو بين جنبيكم لكم اعدى عدو
((٤٠٦٧)) طمطراق اين عدو مشنو گريز كاو چو ابليس است در لج و ستيز
((٤٠٦٨)) بر تو او از بهر دنيا و نبرد آن عذاب سرمدى را سهل كرد
((٤٠٦٩)) چه عجب گر مرگ را آسان كند او ز سحر خويش صد چندان كند
((٤٠٧٠)) سحر كاهى را به صنعت كُه كند باز كوهى را چو كاهى مى تند
((٤٠٧١)) زشتها را نغز گرداند به فن نغزها را زشت گرداند به ظن
((٤٠٧٣)) آدمى را خر نمايد ساعتى آدمى سازد خرى را زايتى
((٤٠٧٢)) كار سحر اين است كاو دم مى زند هر نفس قلب حقايق مى كند