تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٤ - هم اكنون با آن موجوديت كه در خود سراغ دارى بكوش و در قيد آن مباش كه بدانى سر نوشت نهايىات چيست ؟
بنا بر اين شايستهء يك انسان خردمند آن است كه هم اكنون با آن دريافتهايى كه در بارهء خويش دارد و با وسايلى كه در اختيار او قرار گرفته است ، با بكار انداختن حد اكثر نيروهاى انديشه و حدس و عضلات خود ، دست بكار شود و منتظر انكشاف تمام حقايق انسانى و جهانى نباشد ، زيرا چنان كه گفتيم : اين يك امر امكان ناپذير است . آرى به قول حافظ :
بر لب بحر فنا منتظريم اى ساقى فرصتى دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست
به نظر مى رسد مصرع دوم از بيت مورد تحليل ( جهد كن چندان كه دانى چيستى ) بيك معنى فوق العادهء هم اشاره مى كند و آن اين است كه تو به هيچ وجه ماهيت خودت را نخواهى شناخت ، فقط يك راه وجود دارد كه مى توانى با آن راه خودت را بشناسى و آن اين است كه بكوش و جد و جهد نما و به وسيلهء شدنهاى مستمر كه به اختيار خودت انجام مى دهى ، خويش را بشناس ، بتوضيح اين كه : دلائل متقنى چه از نظر علم و فلسفه و چه از نظر منابع اسلامى وجود دارد كه اثبات مى كند : حقيقت روح يا من مجهول بوده و همچنان ناشناخته خواهد ماند . اين روح واقعيتى از هستى است كه خارج از ادراكات ما وجود دارد ، و ادراكات حصولى ( انعكاسى ) ما از عهدهء شناسايى آن بر نخواهد آمد ، اما راه ديگرى را مى توان براى شناخت من پيش گرفت ، اين راهى است كه مى گويد اندوخته ها و فعاليتهاى عقلانى و وجدانى آدمى آن گاه كه مربوط به اختيار انسانى مى شود ، شدنهاى آدمى را به وجود مى آورد ، و انسان را از آن چه كه بوده است ، به آن چه كه بايد بشود ، منتقل مى سازد ، و چون اين انتقال و شدن با آگاهى و اختيار صورت مى گيرد ، لذا به همان مقدار انسان مى تواند با خويشتن آشنا شود . اين است معناى :
« بَلِ اَلإِنْسانُ عَلى نَفْسِه بَصِيرَةٌ وَلَوْ أَلْقى مَعاذِيرَه » ٧٥ : ١٤ - ١٥ ( انسان به من خويش بينا است ، اگر چه عذرها بياورد ) و روى همين شناسايى است كه مى توان انسان را متعهد و مسئول خويشتن معرفى كرد .