شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٩ - يافته شدن گوهر و حلالى خواستن حاجبكان و كنيزكان شاه زاده از نصوح
يافته شدن گوهر و حلالى خواستن حاجبكان و كنيزكان شاه زاده از نصوح
|
بعد از آن خوفى هلاك جان بده |
مژدهها آمد كه اينك گم شده |
|
|
بانگ آمد ناگهان كه رفت بيم |
يافت شد گم گشته آن در يتيم |
|
|
يافت شد و اندر فرح در بافتيم |
مژدگانى ده كه گوهر يافتيم |
|
|
از غريو و نعره و دستك زدن |
پر شده حمام قد زال الحزن |
|
|
آن نصوح رفته باز آمد به خويش |
ديد چشمش تابش صد روز پيش |
|
|
مى حلالى خواست از وى هر كسى |
بوسه مىدادند بر دستش بسى |
|
|
بد گمان برديم و كن ما را حلال |
گوشت تو خورديم اندر قيل و قال |
|
|
ز آن كه ظن جمله بر وى بيش بود |
ز آن كه در قربت ز جمله پيش بود |
|
|
خاص دلاكش بد و محرم نصوح |
بلكه همچون دو تنى يك گشته روح |
|
|
گوهر ار برده است، او برده است و بس |
زو ملازمتر به خاتون نيست كس |
|
|
اول او را خواست جستن در نبرد |
بهر حرمت داشتش، تأخير كرد |
|
|
تا بود كآن را بيندازد به جا |
اندر اين مهلت رهاند خويش را |
|
|
اين حلالىها از او مىخواستند |
وز براى عذر برمىخاستند |
|
|
گفت بد فضل خداى دادگر |
ور نه ز آنچم گفته شد هستم بتر |
|
ب ٢٣٠٠- ٢٢٨٧ در بافتن: پيوستن، متصل شدن.
|
من كسى در ناكسى دريافتم |
پس كسى در ناكسى دربافتم |
|
ب ١٧٣٤/ ١
|
آن دو فاضل فضل خود دريافتند |
با ملايك از هنر دربافتند |
|
٢٤٩١/ ٦