شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٧ - حكايت آن مهمان كه زن خداوند خانه گفت كه باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند
|
من روان گشتم شما را خير باد |
در سفر يك دم مبادا روح شاد |
|
|
تا كه زوتر جانب معدن رود |
كين خوشى اندر سفر ره زن شود |
|
|
زن پشيمان شد از آن گفتار سرد |
چون رميد و رفت آن مهمان فرد |
|
|
زن بسى گفتش كه آخر اى امير |
گر مزاحى كردم از طيبت مگير |
|
|
سجده و زارى زن سودى نداشت |
رفت و ايشان را در آن حسرت گذاشت |
|
|
جامه از رق كرد ز آن پس مرد و زن |
صورتش ديدند شمعى بىلگن |
|
|
مىشد و صحرا ز نور شمع مرد |
چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد |
|
|
كرد مهمان خانه خانه خويش را |
از غم و از خجلت اين ماجرا |
|
|
در درون هر دو از راه نهان |
هر زمان گفتى خيال ميهمان |
|
|
كه منم يار خضر صد گنج جود |
مىفشاندم ليك روزيتان نبود |
|
ب ٣٦٧٥- ٣٦٤٧ بىگهان: دير وقت، بىگاه.
قنق: مهمان.
همچو طوق اندر عنق: كنايت از گرامى داشت.
شادى كردن: روى خوش نشان دادن. ترش رو نبودن.
سمر: افسانه، داستان.
منتخب: گزيده.
خود همان آمد: از آن چه مىترسيدم به سرمان آمد.
نشاندن: از رفتن باز داشتن.
صابون سلطانى: شارحان آن را گونه گون معنى كردهاند: صابون بگى (شرح انقروى).
توزيع كه قسمت باشد بر جمعى (حاشيه مثنوى چاپ كانپور)، صابونى كه ميان مستمندان توزيع مىكردند (شرح مثنوى، گلپينارلى)، توزيع حاكم (شرح نيكلسون). با مراجعه به تاريخچه صابون و ساختن انواع آن معلوم مىشود. صابون سلطانى نوعى از صابونها بوده است كه در كارخانههاى دولتى مىساختهاند. و اثر آن با شستن پاك نمىشد و ماندن اشارت بدين صفت از صابون است.
معدن: جايى كه از آن آمده است. موطن اصلى.