شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠١ - معشوق از عاشق پرسيد كه خود را دوستتر دارى يا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام
معشوق از عاشق پرسيد كه خود را دوستتر دارى يا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام.
از خود و از صفات خود نيست شدهام، و به تو هست شدهام. علم خود را فراموش كردهام و از علم تو عالم شدهام. قدرت خود را از ياد دادهام و از قدرت تو قادر شدهام. اگر خود را دوست دارم تو را دوست داشته باشم، و اگر تو را دوست دارم خود را دوست داشته باشم
|
هر كه را آينه يقين باشد |
گر چه خود بين خداى بين باشد |
|
اخرج بصفاتى الى خلقى من رآك رآنى و من قصدك قصدنى و على هذا
|
گفت معشوقى به عاشق ز امتحان |
در صبوحى كاى فلان ابن الفلان |
|
|
مر مرا تو دوستتر دارى عجب |
يا كه خود را راست گو يا ذا الكرب |
|
|
گفت من در تو چنان فانى شدم |
كه پرم از تو ز ساران تا قدم |
|
|
بر من از هستى من جز نام نيست |
در وجودم جز تو اى خوش كام نيست |
|
|
ز آن سبب فانى شدم من اين چنين |
همچو سركه در تو بحر انگبين |
|
|
همچو سنگى كو شود كل لعل ناب |
پر شود او از صفات آفتاب |
|
|
وصف آن سنگى نماند اندر او |
پر شود از وصف خور او پشت و رو |
|
|
بعد از آن گر دوست دارد خويش را |
دوستى خور بود آن اى فتا |
|
|
ور كه خور را دوست دارد او به جان |
دوستى خويش باشد بىگمان |
|
ب ٢٠٢٨- ٢٠٢٠ هر كه را آينه ...: بيت از سنايى است. (مثنوى سير العباد، ص ٢٠٨)[١] اخرج بصفاتى ...: با صفتهاى من براى آفريدههايم برون آى. آن كه تو را ديد مرا ديده است. و آن كه تو را قصد كرد مرا قصد كرده است. و نظير اين معنى با اندك تغيير در
[١] يادداشتهاى دكتر دبير سياقى.