شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠١ - در بيان آن كه عقل و روح در آب و گل محبوساند همچون هاروت و ماروت در چاه بابل
زهره، بيضاوى در تفسير خود نوشته است: «اين داستان از روايت جهودان است و شايد از رمزهاى اوائل باشد و حل آن بر خداوندان بصيرت پوشيده نيست.» ابو الفضل قرشى كازرونى در تفسيرى از وى كه در حاشيه بيضاوى چاپ شده است چنين مىنويسد: «توضيح آن آن است كه گفته شود دو فرشتهاى كه از آسمان، يعنى از آسمان عالم قدس، فرود آمدند روح و دلاند و زُهره نفس است.» عقل و روح بيانگر خير و شر و يا به تعبير مولانا ضد سحر و سحرند و آدمى را مىآموزند كه به راه خير رود و از شر بپرهيزد. و نيكان و بدان از آنان درس مىگيرند. و آن دو به تعليم گيرندگان خود مىگويند شر را مياموز كه ما شر را براى آزمايش نيكان ياد مىدهيم و ممكن است تو از عهده امتحان بر نيايى. نيك فطرتان از آنان خير مىآموزند و بد فطرتان شر.
|
ميلها همچون سگان خفتهاند |
اندر ايشان خير و شر بنهفتهاند |
|
|
چون كه قُدرت نيست خفتند اين رَده |
همچو هيزم پارهها و تن زده |
|
|
تا كه مُردارى در آيد در ميان |
نفخ صور حرص كوبد بر سگان |
|
|
چون در آن كوچه خرى مردار شد |
صد سگ خفته بد آن بيدار شد |
|
|
حرصهاى رفته اندر كَتمِ غيب |
تاختن آورد سر بر زد ز جَيب |
|
|
مو به موى هر سگى دندان شده |
وز براى حيله دُم جنبان شده |
|
|
نيم زيرش حيله بالا آن غضب |
چون ضعيف آتش كه يابد او حطب |
|
|
شعله شعله مىرسد از لا مكان |
مىرود دود لهب تا آسمان |
|
|
صد چنين سگ اندر اين تن خفتهاند |
چون شكارى نيستشان بنهفتهاند |
|
|
يا چو بازاناند و ديده دوخته |
در حجاب از عشق صيدى سوخته |
|
|
تا كله بر دارد و بيند شكار |
آن گهان سازد طواف كوهسار |
|
|
شهوت رنجور ساكن مىبود |
خاطر او سوى صحت مىرود |
|
|
چون ببيند نان و سيب و خربزه |
در مصاف آيد مزه و خوف بزه |
|
|
گر بود صبار ديدن سود اوست |
آن تهيج طبع سستش را نكوست |
|
|
ور نباشد صبر پس ناديده به |
تير دور اولى زمرد بىزره |
|
ب ٦٤٠- ٦٢٦ سگان خفته: ميلهاى دنياوى به سگ همانند شده است كه: «الدنيا جيفة و طالبوها كلاب.»