شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٩ - آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان به شهر غزنين و زنبيل گردانيدن به اشارت غيبى و تفرقه كردن آن چه جمع آيد بر فقرا هر كه را جان عز لبيك است # نامه بر نامه پيك بر پيك است چنان كه روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غيره منقطع نباشد
آوردهاند. در برهان قاطع آمده است سبزى كه با طعام خورند خاصه گندنا. اما نيكلسون آن را لوبيا ترجمه كرده و نيز درختى كه برگ آن به سوسن كبود شبيه است.
پيامبران به امر خدا از مردم مىخواستند با انفاق در راه حق او را يارى كنند. بعضى عارفان نيز از پيمبران پيروى مىكردند. و شيخ سر رزى يكى از آنان است. گدايى مىكرد نه براى آن كه نانى به كف آرد بلكه تا فرمان حق تعالى را بگذارد. و اگر چيزى مىخورد نمىخواست سير شود مىخواست، در گزاردن طاعت دلير شود. طلب اوليا از مردم همچون درخواست كيمياست از مس. او را به خود مىخواند تا طبيعت آن را بگرداند.
|
وين بدن كه دارد آن شيخ فطن |
چيز ديگر گشت كم خوانش بدن |
|
|
عاشق عشق خدا و آن گاه مزد؟ |
جبرئيل مؤتمن و آن گاه دزد |
|
|
عاشق آن ليلى كور و كبود |
ملك عالم پيش او يك تره بود |
|
|
پيش او يكسان شده بد خاك و زر |
زر چه باشد كه نبد جان را خطر |
|
|
شير و گرگ و دد از او واقف شده |
همچو خويشان گرد او گرد آمده |
|
|
كين شده است از خوى حيوان پاك پاك |
پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناك |
|
|
زهر دد باشد شكر ريز خرد |
ز آنكه نيك نيك باشد ضد بد |
|
|
لحم عاشق نيارد خورد دد |
عشق معروف است پيش نيك و بد |
|
|
ور خورد خود فى المثل دام و ددش |
گوشت عاشق زهر گردد بكشدش |
|
|
هر چه جز عشق است شد مأكول عشق |
دو جهان يك دانه پيش نول عشق |
|
|
دانهاى مر مرغ را هرگز خورد |
كاهدان مر اسب را هرگز چرد |
|
|
بندگى كن تا شوى عاشق لعل |
بندگى كسبى است آيد در عمل |
|
|
بنده آزادى طمع دارد ز جد |
عاشق آزادى نخواهد تا ابد |
|
|
بنده دائم خلعت و ادرار جوست |
خلعت عاشق همه ديدار دوست |
|
|
در نگنجد عشق در گفت و شنيد |
عشق دريايى است قعرش ناپديد |
|
|
قطرههاى بحر را نتوان شمرد |
هفت دريا پيش آن بحر است خرد |
|
|
اين سخن پايان ندارد اى فلان |
باز رو در قصه شيخ زمان |
|
ب ٢٧٣٣- ٢٧١٧ فطن: چنين است ضبط نسخه اساس. صفت از مصدر «فطن» به وزنهاى چند آمده، اما