شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦١ - مثال عالم هست نيست نما و عالم نيست هست نما
ساحران و مهتاب پيمودن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١٦٣/ ٣ به بعد.
بازرگان: در اين بيت كنايت از كسى است كه در حلقه اين گونه مردم در مىآيد و به كارشان مىنگرد و بدانها پول مىدهد.
پيچ پيچ: پى در پى، تو بر تو.
اين جهان جادوست:
|
كابلى جادو اين دنياست كو |
كرد مردان را اسير رنگ و بو |
|
|
تا رهى زين جادوى و زين قلق |
استعانت خواه از رب الفلق |
|
٣١٩١ و ٣١٨٩/ ٤ سيم عمر ستدن:
|
ماييم نظارگان غمناك |
زين حقه سبز و مهره خاك |
|
|
كين حقه و مهره تا به جايند |
سر كيسه عمر مىگشايند |
|
(خاقانى، تحفة العراقين) سيم شد ...: سيم رفت، كرباسى در دستت نماند كيسهات تهى شد.
قل اعوذ: قل أعوذ برب الفلق. من شر ما خلق و من شر غاسق إذا وقب و من شر النفاثات في العقد: بگو پناه مىبرم به پروردگار سپيده. از گزند چيزى كه آفريده. و از گزند تاريكى، گاهى كه سر زند و از گزند جادو زنان كه در گرهها دمند.» (فلق، ١- ٤) الغياث المستغاث: فرياد اى فرياد رس. (كه فرياد از او خواهند.) از زبان فعل بر خواندن: به عمل پرداختن. (تنها به زبان به خدا پناه مبر. در عمل هم خود را در پناه او بدان چرا كه آن چه به زبان مىآيد گذر است و آن چه ماند كردار است.) سه همراه: اشارت است به حديثى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت و جماعت آمده است: «يتبع الميت ثلاثة فيرجع اثنان و يبقى واحد. تتبعه أهله و ماله و عمله فيرجع أهله و ماله و يبقى عمله.» (احاديث مثنوى، ص ١٥٩، از مسلم و بخارى) صدوق به اسناد خود از امير مؤمنان (ع) آرد: «مسلمان را سه دوست است دوستى كه مىگويد من در زندگى و مردن با توام و آن عمل اوست و دوستى كه مىگويد من تا لب گور با توام سپس تو را رها مىكنم، و او فرزند اوست، و دوستى كه مىگويد من با توام تا بميرى و آن مال اوست.» (خصال صدوق، ص ١٢٨)