شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٦ - مريدى در آمد به خدمت شيخ، و از اين شيخ پير سن نمىخواهم، بلكه پير عقل و معرفت،
مريدى در آمد به خدمت شيخ، و از اين شيخ پير سن نمىخواهم، بلكه پير عقل و معرفت،
و اگر چه عيسى است ٧ در گهواره و يحيى است ٧ در مكتب كودكان. مريدى شيخ را گريان ديد او نيز موافقت كرد و گريست، چون فارغ شد و به در آمد مريدى ديگر كه از حال شيخ واقفتر بود از سر غيرت در عقب او تيز بيرون آمد، گفتش اى برادر من تو را گفته باشم الله الله تا نينديشى و نگويى كه شيخ مىگريست و من نيز مىگريستم كه سى سال رياضت بىريا بايد كرد، و از عقبات و درياهاى پر نهنگ و كوههاى بلند پر شير و پلنگ مىبايد گذشت تا بد آن گريه شيخ رسى يا نرسى، اگر رسى شكر زويت لى الأرض گويى بسيار
|
يك مريدى اندر آمد پيش پير |
پير اندر گريه بود و در نفير |
|
|
شيخ را چون ديد گريان آن مريد |
گشت گريان آب از چشمش دويد |
|
|
گوشور يك بار خندد كر دو بار |
چون كه لاغ املى كند يارى به يار |
|
|
بار اول از ره تقليد و سوم |
كه همىبيند كه مىخندند قوم |
|
|
كر بخندد همچو ايشان آن زمان |
بىخبر از حالت خندندگان |
|
|
باز وا پرسد كه خنده بر چه بود |
پس دوم كرت بخندد چون شنود |
|
|
پس مقلد نيز مانند كر است |
اندر آن شادى كه او را در سر است |
|
ب ١٢٧٧- ١٢٧١ پير سن:
|
غير پير استاد و سر لشكر مباد |
پير گردون نى ولى پير رشاد |
|
٤١٢١/ ٦ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٠٤٧/ ٤ به بعد) عيسى و يحيى: نمونه پير عقلاند. عيسى در گهواره سخن گفت و يحيى. نوشتهاند: «چهار