شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٨ - مريدى در آمد به خدمت شيخ، و از اين شيخ پير سن نمىخواهم، بلكه پير عقل و معرفت،
سوم: در لغت نامهها براى آن جز معنى رايج (بها كردن كالا) معنىهاى ديگر نيز نوشتهاند: طلب، خوارى، رنج، دقت. و پيداست كه اين معنىها را به سليقه خود از اين نوع كار بردها گرفتهاند. آن چه درست و مناسب با مقام مىنمايد تكليف است: سام فلان الامر، كلفه. آن كه از ديگران متابعت كند، چون كرى در جمعى باشد كه بخندند او هم از راه هماهنگى با جمع مىخندد بىآن كه سبب آن را بداند. حاصل اين بيتها نكوهش تقليد است و واداشتن به تحقيق و بارها اين نكته را فرموده است.
نيز در تعليم مريدان ناقص است كه آن چه پيران كنند از راه تقليد انجام مىدهند. اين صفت هر چند پسنديده است اما بود كه مقلد را به اشتباه در اندازد تا آن جا كه پندارد كه چون كار شيخ را مىكند چون او شده است. مقلد تا در اين مرحله است بايد همچنان به نقص خود معترف باشد و بكوشد تا به مرحله تحقيق رسد.
|
پرتو شيخ آمد و منهل ز شيخ |
فيض شادى نه از مريدان بل ز شيخ |
|
|
چون سبد در آب و نورى بر زجاج |
گر ز خود دانند آن باشد خداج |
|
|
چون جدا گردد ز جو داند عنود |
كاندرو آن آب خوش از جوى بود |
|
|
آبگينه هم بداند از غروب |
كان لمع بود از مه تابان خوب |
|
|
چون كه چشمش را گشايد امر قم |
پس بخندد چون سحر بار دوم |
|
|
خندهاش آيد هم بر آن خنده خودش |
كه در آن تقليد بر مىآمدش |
|
|
گويد از چندين ره دور و دراز |
كين حقيقت بود و اين اسرار و راز |
|
|
من در آن وادى چگونه خود ز دور |
شاديى مىكردم از عميا و شور |
|
|
من چه مىبستم خيال و آن چه بود |
درك سستم سست نقشى مىنمود |
|
ب ١٢٨٦- ١٢٧٨ منهل: آبشخور. جاى نوشيدن آب. در اينجا كنايت از مطلق منبع است. (آن چه بر مريد افاضت شود از شيخ است.) خداج: نقصان.
غروب: پنهان شدن (روشنايى).
امر قم: بعض شارحان آن را اشارت به آيه دوم سوره مزمل گرفتهاند و بعضى به بيدارى از خواب غفلت، لكن به نظر مىرسد مقصود، برخاستن پس از مرگ باشد. و مقصود به