شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٩ - دعوت كردن مسلمان مغ را
دعوت كردن مسلمان مغ را
|
مر مغى را گفت مردى كاى فلان |
هين مسلمان شو بباش از مؤمنان |
|
|
گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم |
ور فزايد فضل هم موقن شوم |
|
|
گفت مىخواهد خدا ايمان تو |
تا رهد از دست دوزخ جان تو |
|
|
ليك نفس نحس و آن شيطان زشت |
مىكشندت سوى كفران و كنشت |
|
|
گفت اى منصف چو ايشان غالباند |
يار او باشم كه باشد زورمند |
|
|
يار آن تانم بدن كو غالب است |
آن طرف افتم كه غالب جاذب است |
|
|
چون خدا مىخواست از من صدق زفت |
خواست او چه سود چون پيشش نرفت |
|
|
نفس و شيطان خواست خود را پيش برد |
و آن عنايت قهر گشت و خرد و مرد |
|
ب ٢٩١٩- ٢٩١٢ دعوت كردن مسلمان مغ را: اين داستان در برخى كتابها چون عقد الفريد و كشف الاسرار آمده است. در كشف الاسرار چنين است: «گفتهاند كه قدريى گبرى را گفت كه مسلمان شود. گبر گفت تا خداى خواهد. قدرى گفت الله مىخواهد و شيطان تو را نمىگذارد و نمىخواهد. گبر جواب داد كه عجب كارى است كه الله را خواستى است و شيطان را خواستى، و آن كه خواست شيطان غلبه دارد بر خواست خدا.» (كشف الاسرار، ج ١، ص ٦٨١)[١] و در عقد الفريد چنين است: «مجوسيى با قدريى هم سفر شدند، قدرى مجوسى را گفت چرا مسلمان نشوى؟ گفت اگر خدا رخصت دهد شوم. گفت خدا رخصت داد ليكن شيطان نگذاردت. گفت پس من با قوىترين آن دو هستم.» (عقد الفريد، ج ٢، ص ١٩٦)
[١] ياد آورى آقاى دكتر شايسته.