شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٤ - قصه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مىكند به منقار و مىانداخت، و تن خود را كل و زشت مىكرد، از تعجب پرسيد كه دريغت نمىآيد؟ گفت مىآيد، اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين پر عدوى جان من است
قصّه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مىكَنْد به منقار و مىانداخت، و تن خود را كل و زشت مىكرد، از تعجب پرسيد كه دريغت نمىآيد؟ گفت مىآيد، اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين پر عدوى جان من است
|
پرِّ خود مىكند طاوسى به دشت |
يك حكيمى رفته بود آن جا به گشت |
|
|
گفت طاوسا چنين پرِّ سَنى |
بىدريغ از بيخ چون بر مىكَنى؟ |
|
|
خود دلت چون مىدهد تا اين حُلَل |
بر كنى اندازيش اندر وَحَل |
|
|
هر پرت را از عزيزى و پسند |
حافظان در طَىِّ مُصحف مىنهند |
|
|
بهرِ تحريك هواى سودمند |
از پر تو باد بىزن مىكنند |
|
|
اين چه ناشكرى و چه بىباكى است؟ |
تو نمىدانى كه نقاشش كى است |
|
|
يا همىدانىّ و نازى مىكنى |
قاصدا قَلعِ طرازى مىكنى |
|
ب ٥٤٢- ٥٣٦ قصّه آن حكيم: در شعرهاى فارسى به محتواى اين داستان اشارت شده است و به صورت مثل در آمده است. برخى از آن شعرها را در امثال و حكم مىبينيم:
|
بلاى من آمد همه دانش من |
چو روباه را موى و طاوس را پر |
|
(ابو العلا)
|
طاوس را بديدم مىكند پر خويش |
گفتم مكن كه پر تو با زيب و با فر است |
|
|
بگريست زار زار و مرا گفت اى حكيم |
آگه نهاى كه دشمن جان من اين پر است |
|
|
اى خواجه پر و بال تو مىدان كه زر توست |
زيرا كه شخص پاك تو طاوس ديگر است |
|
(كافى بخارى) بيت آخر در امثال و حكم هم آمده است و مرحوم فروزانفر آن را از لباب الالباب