شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٩ - تمثيل فكر هر روزينه كه اندر دل آيد به مهمان نو كه از اول روز در خانه فرود آيد و فضيلت مهمان نوازى و ناز مهمان كشيدن و تحكم و بد خويى كند به خداوند خانه
تمثيل فكر هر روزينه كه اندر دل آيد به مهمان نو كه از اول روز در خانه فرود آيد و فضيلت مهمان نوازى و ناز مهمان كشيدن و تحكم و بد خويى كند به خداوند خانه
|
هر دمى فكرى چو مهمان عزيز |
آيدت در سينهات هر روز نيز |
|
|
فكر را اى جان به جاى شخص دان |
ز آن كه شخص از فكر دارد قدر و جان |
|
|
فكر غم گر راه شادى مىزند |
كارسازىهاى شادى مىكند |
|
|
خانه مىروبد به تندى او ز غير |
تا در آيد شادى نو ز اصل خير |
|
|
مىفشاند برگ زرد از شاخ دل |
تا برويد برگ سبز متصل |
|
|
مىكند بيخ سرور كهنه را |
تا خرامد ذوق نو از ما ورا |
|
|
غم كند بيخ كژ پوسيده را |
تا نمايد بيخ رو پوشيده را |
|
|
غم ز دل هر چه بريزد يا برد |
در عوض حقا كه بهتر آورد |
|
|
خاصه آن را كه يقينش باشد اين |
كه بود غم بنده اهل يقين |
|
ب ٣٦٨٤- ٣٦٧٦ انديشهها كه بر خاطر مىگذرد، همچون مهمان است كه به خانه در مىآيد. آن را بايد گرامى داشت، چنان كه اشخاص را، كه حرمت اشخاص به خاطر فكر آنان است و نبايد بدان انديشيد كه فكرى غم آلود است. چرا كه از پس هر غم شادى است و آن كس كه بر غم خود مسلط است اين حقيقت را مىداند.
|
گر ترش رويى نيارد ابر و برق |
رز بسوزد از تبسمهاى شرق |
|
|
سعد و نحس اندر دلت مهمان شود |
چون ستاره خانه خانه مىرود |
|
|
آن زمان كه او مقيم برج توست |
باش همچون طالعش شيرين و چست |
|
|
تا كه با مه چون شود او متصل |
شكر گويد از تو با سلطان دل |
|