شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٦ - در بيان آن كه ثواب عمل عاشق از حق، هم حق است
|
حبذا آن شرط و شادا آن جزا |
آن جزاى دلنواز جان فزا |
|
٥٨٥/ ٥ عاشقى كه خود را از منهيات باز مىدارد «و صبر مىكند جزايش لقاى خداست.» تيغ لا راندن: جز معشوق حقيقى همه را ناديده گرفتن.
آخرين و اولين: هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ. (حديد، ٣)
|
اگر تو ديدهورى نيك و بد ز حق بينى |
دو بينى از قبل چشم احول افتاده است |
|
(سعدى) زنده بودن: اشارت است به روزى كه پاسخ حق را بلى گفت. (عالم ذر) تَفِّ دُخان: جان حيوانى.
عُمَّرِ عبد العزيز: عمر بن عبد العزيز هشتمين خليفه از امويان است به سال ٩٩ هجرى پس از سليمان بن عبد الملك به خلافت رسيد. مدت حكومت او كوتاه بود. در ماه رجب سال ١٠١ در دير سمعان در گذشت. شرح حال او و كردار او را در تاريخ تحليلى اسلام (ص ٢١٤- ٢١٧) نوشتهام. در ديگر كتابهاى تاريخ و ترجمه نيز مىتوان يافت.
وى ميان امويان به داد كردن و زدودن برخى منكرات و اجراى برخى از سنّتها مشهور است.
حجّاج: بن يوسف. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠٥١/ ٣)
|
هر كه عدل عُمّرش ننمود دست |
پيش او حجّاج خونى عادل است |
|
٣٥٩٦/ ٥ حيات: به معنى زندگى است و به مناسبت سحر و مار موسى به «حيّات» جمع «حيّه» تلميح دارد.
مضمون اين بيتها ضمن بيتهاى ديگر به تناسب در مجلّدات مثنوى آمده است.
حاصل آن اينكه اگر كسى خدا را بحقيقت شناخت بجز او به چيزى دل نمىبندد بلكه جز او هر چيز را نيست مىبيند تا آن جا كه خود او مىشود. چرا كه آن چه جز اوست عكس اوست و اگر كسى عاشق حق است نبايد او را بگذارد و به عكس او رو آرد.
|
پس سيه كارى بود رفتن ز جان |
بهر تخييلات جان سوىِ دخان |
|
٥٧٣/ ٥