شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦٤ - مثل آوردن اشتر در بيان آن كه در مخبر دولتى، فر و اثر آن چون نبينى جاى متهم داشتن باشد كه او مقلد است در آن
|
آب را بستود و او تايق نبود |
رخ دريد و جامه، او عاشق نبود |
|
|
از منافق عذر رد آمد نه خوب |
ز آن كه در لب بود آن نه در قلوب |
|
|
بوى سيبش هست جزو سيب نيست |
بو در او جز از پى آسيب نيست |
|
|
حمله زن در ميان كارزار |
نشكند صف بلكه گردد كار، زار |
|
|
گر چه مىبينى چو شير اندر صفش |
تيغ بگرفته همىلرزد كفش |
|
ب ٢٤٦٠- ٢٤٥٥ اسرار: آن چه در باره قناعت و فايده آن به روباه گفت.
سر سرى گفتن: حقيقت را ندانسته به الفاظ بسنده كردن.
آب: استعارت از قناعت.
تايق: مشتاق.
از منافق ...: عذر اگر صادقانه باشد پذيرفته است چرا كه عذر آورنده آگاه نبوده. اما منافق دانسته عذر مىآورد و پذيرفته نيست.
تعبير از خر به منافق براى آن است كه او به آن چه به روباه مىگفت يقين نداشت. دلش با زبانش يكى نبود و گر نه نبايد فريب خورد. خر شمهاى در وصف توكل و فايدت آن بر روباه خواند اما سرانجام خواهيم ديد خود بدان چه مىگفت عمل نكرد. سخن او مقلدانه بود نه از روى يقين.
|
واى آن كه عقل او ماده بود |
نفس زشتش نر و آماده بود |
|
|
لاجرم مغلوب باشد عقل او |
جز سوى خسران نباشد نقل او |
|
|
اى خنك آن كس كه عقلش نر بود |
نفس زشتش ماده و مضطر بود |
|
|
عقل جزوىاش نر و غالب بود |
نفس انثى را خرد سالب بود |
|
|
حمله ماده به صورت هم جرى است |
آفت او همچون آن خر از خرى است |
|
ب ٢٤٦٥- ٢٤٦١ ماده بودن عقل: نافذ نبودن آن. با نفس بر نيامدن.
اى خنك آن كس: انقروى و به نقل از آن مؤلف المنهج القوى اين روايت را در توضيح اين بيت آورده است: «طوبى لمن كان عقله ذكرا و نفسه انثى و ويل لمن انعكس.» حديثهاى فراوان در باب عقل و كمال آن از رسول ٦ و امامان (ع) آمده است. اما