شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٠ - در صفت آن بىخودان كه از شر خود و هنر خود آمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حق همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد
ديدن آن دشوار است. تن برابر جان نيز چنين است حجاب آن مىگردد.
عدو شدن ابرها با ما: اشارت است به دشمنان رسول ٦، و «مه» استعارت است از آن حضرت و در بيت ٦٩٢ توضيح بيشتر است. (جسم جان را از ما پنهان مىكند.)
|
حور را اين پرده زالى مىكند |
بدر را كم از هلالى مىكند |
|
|
ماه ما را در كنار عز نشاند |
دشمن ما را عدوى خويش خواند |
|
|
تاب ابر و آب او خود زين مه است |
هر كه مه خواند ابر را بس گمره است |
|
|
نور مه بر ابر چون منزل شده است |
روى تاريكش ز مه مبدل شده است |
|
|
گر چه هم رنگ مه است و دولتى است |
اندر ابر آن نور مه عاريتى است |
|
ب ٦٩٥- ٦٩١ پرده: كنايت از جسم و حجابى كه بر دل مىنشيند و مانع ديدن جان مىشود.
ماه: استعارت از رسول ٦ يا لطف ايزد تعالى.
دشمن ما: اشارت است به آيه: يا أيها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوي و عدوكم أولياء. (ممتحنه، ١) دولتى: اقبالمند. (اگر ابر بر اثر تابش ماه روشن باشد، آن روشنى از ماه است.) چون خواهشهاى نفسانى بر دل رو آرد، حقيقت را باژگونه مىنماياند. بايد دانست جسم را اگر توانى است از آن است كه فروغ جان بر آن تابيده است و آن كه جسم را برابر جان صاحب قدرت مىپندارد گمراه است. درست است كه جسم حركت و آن چه را لازم حركت است دارد، اما آن حركت از بركت جان است نه از جسم.
|
در قيامت شمس و مه معزول شد |
چشم در اصل ضيا مشغول شد |
|
|
تا بداند ملك را از مستعار |
وين رباط فانى از دار القرار |
|
|
دايه عاريه بود روزى سه چار |
مادر اما را تو گير اندر كنار |
|
|
پر من ابر است و پرده است و كثيف |
ز انعكاس لطف حق شد او لطيف |
|
|
بر كنم پر را و حسنش را ز راه |
تا ببينم حسن مه را هم ز ماه |
|
|
من نخواهم دايه، مادر خوشتر است |
موسىام من، دايه من مادر است |
|
|
من نخواهم لطف مه از واسطه |
كه هلاك قوم شد اين رابطه |
|
ب ٧٠٢- ٦٩٦