شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٥ - مناجات
زمانها چنين بوده و هستند.
|
گر نكردى شرع افسونى لطيف |
بر دريدى هر كسى جسم حريف |
|
|
شرع بهر دفع شر رايى زند |
ديو را در شيشه حجت كند |
|
|
از گواه و از يمين و از نكول |
تا به شيشه در رود ديو فضول |
|
|
مثل ميزانى كه خشنودى دو ضد |
جمع مىآيد يقين در هزل و جد |
|
|
شرع چون كيله و ترازو دان يقين |
كه بدو خصمان رهند از جنگ و كين |
|
|
گر ترازو نبود، آن خصم از جدال |
كى رهد از وهم حيف و احتيال |
|
|
پس در اين مردار زشت بىوفا |
اين همه رشك است و خصم است و جفا |
|
|
پس در آن اقبال و دولت چون بود |
چون شود جنى و انسى در حسد |
|
|
آن شياطين خود حسود كهنهاند |
يك زمان از ره زنى خالى نهاند |
|
|
و آن بنى آدم كه عصيان كشتهاند |
از حسودى نيز شيطان گشتهاند |
|
|
از نبى بر خوان كه شيطانان انس |
گشتهاند از مسخ حق با ديو جنس |
|
|
ديو چون عاجز شود در افتتان |
استعانت جويد او زين انسيان |
|
|
كه شما ياريد با ما ياريى |
جانب ماييد جانب داريى |
|
|
گر كسى را ره زنند اندر جهان |
هر دو گون شيطان بر آيد شادمان |
|
|
ور كسى جان برد و شد در دين بلند |
نوحه مىدارند آن دو رشكمند |
|
|
هر دو مىخايند دندان حسد |
بر كسى كه داد اديب او را خرد |
|
ب ١٢٢٥- ١٢١٠ افسون لطيف: استعارت از احكام قضايى كه شرع مردم را در بند آن نگاه داشته است و رعايت اين احكام موجب مىشود از تجاوز به يكديگر كاسته شود.
ديو در شيشه: دعا نويسان و معزمان، صرع زدگان را ديو گرفته مىشناساندند. و بر آنان دعا مىخواندند، سپس دست در گريبان او كرده و دو انگشت را بسته به در شيشهاى كه آماده داشتند مىبردند و چنين مىنماياندند كه ديو او را گرفته در شيشه كردهاند:
|
تا پرى و ديو در شيشه شود |
بلكه هاروتى به بابل در رود |
|
٤٧١/ ٣
|
بد انديش را جاه و فرصت مده |
عدو در چه و ديو در شيشه به |
|
(سعدى)