شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٧ - داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مىراند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميان
ليس على الأعمى حرج: نور، ٦١.
گان: گادن، و هم اكنون هم به همين معنى به كار مىرود ليكن در بيت زير به معنى ديگر است:
|
چون كه اندر مرد خوى زن نهد |
او مخنث گردد و گان مىدهد |
|
٢٩٩٤/ ٦ نعل بندان: در قديم علاوه بر شغلى كه عهدهدار بودند بيمارى حيوان را نيز درمان مىكردند، چنان كه دلاكان جراحى مىكردند.
ز آن كه جد ...: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٦٨٨/ ٢.
اشك: (تركى) خر:
|
پيش خر خر مهره و گوهر يكى است |
آن اشك را در در و دريا شكى است |
|
١٠٠١/ ٦ نرمه جارو: جاروى نرم پر پشت كه با آن گوشه و كنار خانه را كه با جاروى درشت روفته نمىشود مىروبند.
عطن: خوابگاه، جاى باش (ستوران). «تا نماز شام كه پيل از گرسنگى فتور پذيرفت و به علف محتاج گشت روى به عطن معهود و وطن مألوف نهاد.» (سند باد نامه، ص ٥٨) ستير: بيشتر به معنى «مستور» است، ليكن در اين بيت به قرينه مقام به معنى «پنهان كار» به كار رفته و ممكن است آن را در معنى «ضد» تعبير كرد.
چار دانگ و دو دانگ: جار و جنجال. خوش و ناخوش. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠٢٨/ ٤) بزان: شارحان به سليقه خود بز را گونهگون معنى كردهاند. به معنى لغوى آن (از شادى چنان بود كه گويى تعداد بزهايش به هزار رسيده). حمق، هزل، ثروت سرشار، شهوت (غياث اللغات). و معنى اخير مناسبتر مىنمايد و ممكن است به معنى نشاط و جست و خيز باشد. (ذكر لازم و اراده ملزوم) كه بز نر را اين حالت است.
بز گرفتن: ريشخند كردن، احمق دانستن.
|
ميل شهوت كر كند دل را و كور |
تا نمايد خر چو يوسف، نار نور |
|
|
اى بسا سر مست نار و نار جو |
خويشتن را نور مطلق داند او |
|
|
جز مگر بنده خدا يا جذب حق |
با رهش آرد بگرداند ورق |
|