شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٩ - صفت كردن مرد غماز و نمودن صورت كنيزك مصور در كاغذ و عاشق شدن خليفه مصر بر آن صورت، و فرستادن خليفه اميرى را با سپاه گران به در موصل و قتل و ويرانى بسيار كردن بهر اين غرض
صفت كردن مرد غماز و نمودن صورت كنيزك مصور در كاغذ و عاشق شدن خليفه مصر بر آن صورت، و فرستادن خليفه اميرى را با سپاه گران به در موصل و قتل و ويرانى بسيار كردن بهر اين غرض
|
مر خليفه مصر را غماز گفت |
كه شه موصل به حورى گشت جفت |
|
|
يك كنيزك دارد او اندر كنار |
كه به عالم نيست مانندش نگار |
|
|
در بيان نايد كه حسنش بىحد است |
نقش او اين است كاندر كاغذ است |
|
|
نقش در كاغذ چو ديد آن كيقباد |
خيره گشت و جام از دستش فتاد |
|
|
پهلوانى را فرستاد آن زمان |
سوى موصل با سپاه بس گران |
|
|
كه اگر ندهد به تو آن ماه را |
بر كن از بن آن در و درگاه را |
|
|
ور دهد تركش كن و مه را بيار |
تا كشم من بر زمين مه در كنار |
|
|
پهلوان شد سوى موصل با حشم |
با هزاران رستم و طبل و علم |
|
|
چون ملخها بىعدد بر گرد كشت |
قاصد اهلاك اهل شهر گشت |
|
|
هر نواحى منجنيقى از نبرد |
همچو كوه قاف او بر كار كرد |
|
|
زخم تير و سنگهاى منجنيق |
تيغها در گرد چون برق از بريق |
|
|
هفتهاى كرد اين چنين خونريز گرم |
برج سنگين سست شد چون موم نرم |
|
|
شاه موصل ديد پيكار مهول |
پس فرستاد از درون پيشش رسول |
|
|
كه چه مىخواهى ز خون مؤمنان |
كشته مىگردند زين حرب گران |
|
|
گر مرادت ملك شهر موصل است |
بىچنين خونريز اينت حاصل است |
|
|
من روم بيرون شهر اينك در آ |
تا نگيرد خون مظلومان تو را |
|
|
ور مرادت مال و زر و گوهر است |
اين ز ملك شهر خود آسانتر است |
|
ب ٣٨٤٧- ٣٨٣١