شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٠ - فرمودن شاه به اياز بار دگر كه شرح چارق و پوستين آشكارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گيرند كه الدين النصيحة و موعظه يابند
فرمودن شاه به اياز بار دگر كه شرح چارق و پوستين آشكارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گيرند كه الدين النصيحة و موعظه يابند
|
سر چارق را بيان كن اى اياز |
پيش چارق چيستت چندين نياز |
|
|
تا بنوشد سنقر و بكيارقت |
سر سر پوستين و چارقت |
|
|
اى اياز از تو غلامى نور يافت |
نورت از پستى سوى گردون شتافت |
|
|
حسرت آزادگان شد بندگى |
بندگى را چون تو دادى زندگى |
|
|
مؤمن آن باشد كه اندر جزر و مد |
كافر از ايمان او حسرت خورد |
|
ب ٣٣٥٥- ٣٣٥١ الدين النصيحة: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٤٠/ ٣.
سنقر: شنغار. شنقار. پرندهاى شكارى كه در منطقههاى سردسير است. اين نام را بر غلامان نهند و در اينجا غلام مقصود است.
نوشيدن: نيوشيدن. شنفتن.
بكيارق: نيكلسون نوشته است مخفف بركيارق است، پسر ملكشاه. ولى گويا نامى از نامها باشد چون سنقر و مانند آن.
حسرت آزادگان شد بندگى: آن كه خودى را رها كرده و بندگى خدا را گزيده، آزادگان حسرت مقام او را مىخورند.
|
سايه يزدان بود بنده خدا |
مرده او زين عالم و زنده خدا |
|
|
دامن او گير زوتر بىگمان |
تا رهى در دامن آخر زمان |
|
ب ٤٢٤- ٤٢٣/ ١