شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٦ - آمدن آن امير نمام با سرهنگان نيم شب به گشادن آن حجره اياز و پوستين و چارق ديدن آويخته،
آمدن آن امير نمام با سرهنگان نيم شب به گشادن آن حجره اياز و پوستين و چارق ديدن آويخته،
و گمان بردن كه آن مكر است و رو پوش و خانه را حفره كردن به هر گوشهاى كه گمان آمد، چاه كنان آوردن و ديوارها را سوراخ كردن و چيزى نايافتن و خجل و نوميد شدن، چنان كه بد گمانان و خيال انديشان در كار انبيا و اوليا كه مىگفتند كه ساحرند و خويشتن ساختهاند و تصدر مىجويند، بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد
|
آن امينان بر در حجره شدند |
طالب گنج و زر و خمره بدند |
|
|
قفل را بر مىگشادند از هوس |
با دو صد فرهنگ و دانش، چند كس |
|
|
ز انكه قفل صعب و پر پيچيده بود |
از ميان قفلها بگزيده بود |
|
|
نه ز بخل سيم و مال و زر خام |
از براى كتم آن سر از عوام |
|
|
كه گروهى بر خيال بد تنند |
قوم ديگر نام سالوسم كنند |
|
|
پيش با همت بود اسرار جان |
از خسان محفوظتر از لعل كان |
|
|
زر به از جان است پيش ابلهان |
زر نثار جان بود نزد شهان |
|
|
مىشتابيدند تفت از حرص زر |
عقلشان مىگفت نه آهستهتر |
|
|
حرص تازد بىهده سوى سراب |
عقل گويد نيك بين كآن نيست آب |
|
|
حرص غالب بود و زر چون جان شده |
نعره عقل آن زمان پنهان شده |
|
|
گشته صد تو حرص و غوغاهاى او |
گشته پنهان حكمت و ايماى او |
|
|
تا كه در چاه غرور اندر فتد |
آن گه از حكمت ملامت بشنود |
|
|
چون ز بند دام باد او شكست |
نفس لوامه بر او يابيد دست |
|
|
تا به ديوار بلا نايد سرش |
نشنود پند دل آن گوش كرش |
|
|
كودكان را حرص گوزينه و شكر |
از نصيحتها كند دو گوش كر |
|