شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٤ - معشوق از عاشق پرسيد كه خود را دوستتر دارى يا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام
|
گر رسد جذبه خدا آب معين |
چاه ناكنده بجوشد از زمين |
|
|
كار مىكن تو به گوش آن مباش |
اندك اندك خاك چه را مىتراش |
|
|
هر كه رنجى ديد گنجى شد پديد |
هر كه جدى كرد در جدى رسيد |
|
|
گفت پيغمبر ركوع است و سجود |
بر در حق كوفتن حلقه وجود |
|
|
حلقه آن در هر آن كو مىزند |
بهر او دولت سرى بيرون كند |
|
ب ٢٠٤٩- ٢٠٣٤ سنگ: استعارت از كسى است كه خودى را رها نكرده است.
گفت فرعونى ...:
|
بود انا الحق در لب منصور نور |
بود انا الله در لب فرعون زور |
|
٣٠٣/ ٢ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٠٣/ ٢) حلول: در اصطلاح بعض از فرقهها در آمدن روح حق تعالى است در جسم اشخاص، چون پيمبران يا امامان (تعالى الله عن ذلك) و برابر حلوليان اتحادياناند.
عنا: رنج، رياضت.
خاك كندن ...: وصف جسمى را اندك اندك از خود دور ساختن و از جسم رها شدن.
كس بودن: قدرت تسلط بر نفس داشتن. تحمل رياضت كردن.
در آب رسيدن: از معرفت الله برخوردار شدن.
جذبه خدا: جذبه در اين بيت به معنى عنايت و خواست است. و مناسب است با اين جمله كه بعضى آن را حديث شمردهاند. «جذبة من جذبات الحق توازى عمل الثقلين.» به گوش چيزى بودن: انتظار بردن.
هر كه جدى كرد ...: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩٧٨/ ٣.
جد: بهره، نصيب.
گفت پيغمبر ركوع است: در احاديث مثنوى اين حديث را مأخذ بيت شمرده است كه در حلية الأولياء آمده است: «ما دمت فى صلاة فأنت تقرع باب الملك و من يقرع باب الملك يفتح له.» انقروى بدين حديث استناد كرده است و مناسبتر مىنمايد: «اديموا قرع باب