شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١١ - جواب گفتن امير مر آن شفيعان را و همسايگان زاهد را كه گستاخى چرا كرد؟ و سبوى ما را چرا شكست؟ من در اين باب شفاعت قبول نخواهم كرد كه سوگند خوردهام كه سزاى او را بدهم
جواب گفتن امير مر آن شفيعان را و همسايگان زاهد را كه گستاخى چرا كرد؟ و سبوى ما را چرا شكست؟ من در اين باب شفاعت قبول نخواهم كرد كه سوگند خوردهام كه سزاى او را بدهم
|
مير گفت او كيست كو سنگى زند |
بر سبوى ما سبو را بشكند؟ |
|
|
چون گذر سازد ز كويم شير نر |
ترس ترسان بگذرد با صد حذر |
|
|
بنده ما را چرا آزرد دل |
كرد ما را پيش مهمانان خجل |
|
|
شربتى كه به ز خون اوست ريخت |
اين زمان همچون زنان از ما گريخت |
|
|
ليك جان از دست من او كى برد |
گير همچون مرغ بالا بر پرد |
|
|
تير قهر خويش بر پرش زنم |
پر و بال مرده ريگش بر كنم |
|
|
گر رود در سنگ سخت از كوششم |
از دل سنگش كنون بيرون كشم |
|
|
من برانم بر تن او ضربتى |
كه بود قواد كان را عبرتى |
|
|
با همه سالوس با ما نيز هم |
داد او و صد چو او اين دم دهم |
|
|
خشم خونخوارش شده بد سركشى |
از دهانش مى بر آمد آتشى |
|
ب ٣٥٦٢- ٣٥٥٣ مرده ريگ: به معنى «ميراث» است ولى گاه به معنى «بىارزش» به كار رود.
|
ماند چون پاى مقعد اندر ريگ |
آن سر مرده ريگش اندر ديگ |
|
(حديقة الحقيقة، بيت ٤٥٤)