شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٩ - مثال عالم هست نيست نما و عالم نيست هست نما
مثال عالم هست نيست نما و عالم نيست هست نما
|
نيست را بنمود هست و محتشم |
هست را بنمود بر شكل عدم |
|
|
بحر را پوشيد و كف كرد آشكار |
باد را پوشيد و بنمودت غبار |
|
|
چون مناره خاك پيچان در هوا |
خاك از خود چون بر آيد بر علا؟ |
|
|
خاك را بينى به بالا اى عليل |
باد را نى جز به تعريف دليل |
|
|
كف همىبينى روانه هر طرف |
كف بىدريا ندارد منصرف |
|
|
كف به حس بينى و دريا از دليل |
فكر پنهان آشكارا قال و قيل |
|
|
نفس را اثبات مىپنداشتيم |
ديده معدوم بينى داشتيم |
|
|
ديدهاى كاندر نعاسى شد پديد |
كى تواند جز خيال و نيست ديد |
|
|
لا جرم سر گشته گشتيم از ضلال |
چون حقيقت شد نهان پيدا خيال |
|
|
اين عدم را چون نشاند اندر نظر؟ |
چون نهان كرد آن حقيقت از بصر؟ |
|
|
آفرين اى اوستاد سحر باف |
كه نمودى معرضان را درد صاف |
|
ب ١٠٣٦- ١٠٢٦ چون مناره خاك پيچان: سخن غزالى است: «گرد بادى كه در هواى صافى از زمين برخيزد بر صورت مناره مستطيل بر خويشتن مىپيچد. كسى در نگرد، پندارد كه خاك خود را مىپيچاند و مىجنباند و نه چنان است كه با هر ذره از آن هواست كه محرك وى است، ليكن هوا را نتوان ديد و خاك را توان ديد.» (نفحات الأنس، شرح حال غزالى، ص ٣٧٤) عليل: بيمار، و در اينجا كنايت از كوتاه فكر است.
تعريف: شناساندن.
منصرف: بازگشتگاه.
در نعاس پديد شدن: در عالم خواب ديدن. به پندارها خو گرفتن.