شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٨ - قصد انداختن مصطفى
دچار بد گمانى مىگردد كه مبادا ديوانه شده باشد و براى آن كه قريش او را ديوانه نخوانند چنان تصميمى مىگيرد.
و در تفسير طبرى مىخوانيم چون در حراء وحى بدو رسيد به خانه رفت و گفت مرا بپوشانيد. چون ترس او فرو ريخت بدو وحى شد كه تو فرستاده خدايى و او خواست خود را از كوه بيفكند. و در تاريخ طبرى پس از بيدارى از خواب چنين تصميمى داشته است.
گذشته از احتمال بر ساخته بودن اصل داستان، جاى احتمال ديگر نيز هست و آن اينكه داستان از كوه افكندن، از حادثه ديگرى گرفته شده و بدين حادثه افزوده شده باشد.
مىدانيم در آن روزها حادثهها را نمىنوشتند. يكى براى ديگرى مىگفت، و او نيز براى ديگرى، و داستانى از سينهاى به سينهاى ديگر منتقل مىگرديد و طبيعى است كه گويندهاى دچار اشتباه شود و دو مطلب را با هم در آميزد. در داستان كودكى رسول خدا تا رسيدن او به پيمبرى عبارت «هممت أن اطرح نفسى من حالق من جبل: مىخواستم خود را از كوه بيندازم» در دو جا ديده مىشود يكى در اين روايت و ديگرى در داستان حليمه سعديه كه شير دادن محمد ٦ را عهدهدار بود.
هنگامى كه حليمه محمد ٦ را به مكه آورد تا به كسانش تحويل دهد، بر زمينش گذاشت و خود پى كارى رفت چون باز گشت او را نديد در پى او مىگشت و مىگفت:
«انى احلف بإله ابراهيم لئن لم اجده لارمين بنفسى من حالق الجبل: من به خداى ابراهيم سوگند مىخورم اگر او را نيابم خود را از فراز كوه به زير مىافكنم.» (المنتقى فى مولود المصطفى، باب دوم از قسم دوم، به نقل از بحار الانوار، ج ١٥، ص ٣٩٤) براى اطلاع از اين داستان نگاه كنيد به: مثنوى، ذيل بيت ٩١٥/ ٤.
اگر چنان كه نوشته شد اصل داستان بر ساخته نباشد (و از كجا كه نباشد) به نظر مىرسد حادثه افكندن خود از كوه كه تصميم حليمه بوده است در ذهن يكى از راويان با داستان اضطراب رسول خدا ٦ هنگام رسيدن وحى عمدا يا سهوا با هم تركيب شده و به صورت يك داستان در آمده است.
افراختن: به معنى بالا بردن و افراشتن است. گمان مىرود مولانا آن را به معنى افروختن،