شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٢ - در معنى اين بيت گر راه روى راه برت بگشايند ور نيست شوى به هستىات بگرايند
در معنى اين بيت گر راه روى راه برت بگشايند ور نيست شوى به هستىات بگرايند
|
گر زليخا بست درها هر طرف |
يافت يوسف هم ز جنبش منصرف |
|
|
باز شد قفل و در و شد ره پديد |
چون توكل كرد يوسف بر جهيد |
|
|
گر چه رخنه نيست عالم را پديد |
خيره يوسف وار مىبايد دويد |
|
|
تا گشايد قفل و در پيدا شود |
سوى بىجايى شما را جا شود |
|
|
آمدى اندر جهان اى ممتحن |
هيچ مىبينى طريق آمدن |
|
|
تو ز جايى آمدى وز موطنى |
آمدن را راه دانى هيچ نى |
|
|
گر ندانى تا نگويى راه نيست |
زين ره بىراهه ما را رفتنى است |
|
|
مىروى در خواب شادان چپ و راست |
هيچ دانى راه آن ميدان كجاست |
|
|
تو ببند آن چشم و خود تسليم كن |
خويش را بينى در آن شهر كهن |
|
|
چشم چون بندى كه صد چشم خمار |
بند چشم توست اين سو از غرار |
|
|
چار چشمى تو ز عشق مشترى |
بر اميد مهترى و سرورى |
|
|
ور بخسبى مشترى بينى به خواب |
جغد بد كى خواب بيند جز خراب |
|
|
مشترى خواهى به هر دم پيچ پيچ |
تو چه دارى كه فروشى هيچ هيچ |
|
|
گر دلت را نان بدى يا چاشتى |
از خريداران فراغت داشتى |
|
ب ١١١٨- ١١٠٥ گر راه روى: اين بيت و بيت ديگر:
|
ور پست شوى نگنجى اندر عالم |
و آن گاه تو را بىتو به تو بنمايند |
|
(ديوان كبير، رباعى ٧٤٢) در بستن زليخا: در قرآن كريم آمده است: و غلقت الأبواب و قالت هيت لك: و درها را