شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦١ - جواب آن مغفل كه گفته است كه خوش بودى اين جهان اگر مرگ نبودى و خوش بود ملك دنيا اگر زوالش نبودى و على هذه الوتيرة من الفشارات
جواب آن مغفل كه گفته است كه خوش بودى اين جهان اگر مرگ نبودى و خوش بود ملك دنيا اگر زوالش نبودى و على هذه الوتيرة من الفشارات
|
آن يكى مىگفت خوش بودى جهان |
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان |
|
|
آن دگر گفت ار نبودى مرگ هيچ |
كه نيرزيدى جهان پيچ پيچ |
|
|
خرمنى بودى به دشت افراشته |
مهمل و ناكوفته بگذاشته |
|
|
مرگ را تو زندگى پنداشتى |
تخم را در شوره خاكى كاشتى |
|
|
عقل كاذب هست خود معكوس بين |
زندگى را مرگ بيند اى غبين |
|
|
اى خدا بنماى تو هر چيز را |
آن چنان كه هست در خدعه سرا |
|
|
هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ |
حسرتش آن است كش كم بود برگ |
|
|
ور نه از چاهى به صحرا اوفتاد |
در ميان دولت و عيش و گشاد |
|
|
زين مقام ماتم و ننگين مناخ |
نقل افتادش به صحراى فراخ |
|
|
مقعد صدقى نه ايوان دروغ |
باده خاصى نه مستيى ز دوغ |
|
|
مقعد صدق و جليسش حق شده |
رسته زين آب و گل آتشكده |
|
|
ور نكردى زندگانى منير |
يك دو دم مانده است مردانه بمير |
|
ب ١٧٧١- ١٧٦٠ مغفل: نادان. ظاهرا اشارت است بدان چه عطار در تذكرة الأولياء (ص ٣٦٤) ذيل شرح حال يحيى بن معاذ آورده است: «روزى به پيش او مىگفتند كه دنيا با ملك الموت به حبهاى نيرزد ...» خوش بودى اين جهان: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٩٥٨/ ٣. (سخن منسوب به جالينوس) وتيره: راه، روش.
و على هذه الوتيرة: و بر اين نهج از سخنان بىهوده.