شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٨ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالى فى حق ابليس انه كان من الجن ففسق
مىپردازد. آن كه از روح آگهى يافت تن را مىگدازد و در راه كمال روح مىتازد.) ذل من طمع: آن كه طمع كرد خوار است.
عز من قنع: آن كه قناعت كرد عزيز است. اين دو فقره از سخنان على (ع) است. «قد عز من قنع.» (شرح غرر الحكم، ج ٤، ص ٤٧٤) «من طمع ذل و تعنى.» (شرح غرر الحكم، ج ٥، ص ٤٥١) ليكن مولانا در بحث خود ذلت و عزت را به گونهاى ديگر معنى كرده است چنان كه در جاى ديگر فرمايد:
|
عكس آن اينجاست ذل من قنع |
اندر اين طور است عز من طمع |
|
٤٥٥١/ ٦ (آن چه بايد طمع بدان بسته شود نيرومند كردن روح يا به فرمودهى مولانا مغز است. آن كه مغز را ديد در آن طمع بست و خوار شد چرا كه در پيشگاه حق بايد خوارى پيشه ساخت و طمع كرد و آن كه خوارى پيشه نكند و به پرورش جسم قانع شود، سركش است.) مقام سنگى بودن: تمام جسم بودن. از جسم خارج نگشتن.
|
صبر كن اندر جهاد و در عنا |
دم به دم مىبين بقا اندر فنا |
|
|
وصف سنگى هر زمان كم مىشود |
وصف لعلى در تو محكم مىشود |
|
٢٠٤١- ٢٠٤٠/ ٥ و مىتوان «ياء» را خطاب گرفت: (با اينكه سنگ هستى از خودى دم مىزنى.) انا: كنايت از خود را به حساب آوردن.
گلخن و سرگين: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٣٧/ ٤ به بعد.
آن چه مردم را به پرورش تن وا مىدارد و از تربيت جان غافل مىكند خود بينى است و دوستى جاه و مال. اگر اين خوىهاى زشت را ترك كند و فروتنى گزيند و به خدا روى آرد آفتاب لطف حق بر وى مىتابد و سردى جمود را از او مىزدايد. پوستش گداخته و همه مغز مىشود.
|
ديده را بر لب لب نفراشتند |
پوست را ز آن روى لب پنداشتند |
|
|
پيشوا ابليس بود اين راه را |
كو شكار آمد شبيكه جاه را |
|