شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٧ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالى فى حق ابليس انه كان من الجن ففسق
و نگاه كنيد به: مرصاد العباد، ص ٣٥٤- ٣٥٥.
|
پس ميفزا تو بدن، معنى فزا |
تا چو مالك باشى آتش را كيا |
|
|
پوستها بر پوست مىافزودهاى |
لاجرم چون پوست اندر دودهاى |
|
|
ز آن كه آتش را علف جز پوست نيست |
قهر حق آن كبر را پوستين كنى است |
|
|
اين تكبر از نتيجه پوست است |
جاه و مال آن كبر را ز آن دوست است |
|
|
اين تكبر چيست غفلت از لباب |
منجمد چون غفلت يخ ز آفتاب |
|
|
چون خبر شد ز آفتابش يخ نماند |
نرم گشت و گرم گشت و تيز راند |
|
|
شد ز ديد لب جمله تن طمع |
خوار و عاشق شد كه ذل من طمع |
|
|
چون نبيند مغز قانع شد به پوست |
بند عز من قنع زندان اوست |
|
|
عزت اينجا گبرى است و ذل دين |
سنگ تا فانى نشد كى شد نگين |
|
|
در مقام سنگى آن گاهى انا |
وقت مسكين گشتن توست و فنا |
|
|
كبر ز آن جويد هميشه جاه و مال |
كه ز سرگين است گلخن را كمال |
|
|
كين دو دايه پوست را افزون كنند |
شحم و لحم و كبر و نخوت آگنند |
|
ب ١٩٤٨- ١٩٣٧ معنى: كنايت از روح. جان.
آتش: استعارت از جسم (تن است) كه فروزينهى دوزخ خواهد شد. (جسم را مپرور روح را پرورش ده تا چون مالك بر تنت كه جهنم را ماند مالك شوى.) پوست بر پوست افزودن: جسم را تقويت كردن.
در دوده بودن: تاريك بودن. سياه ماندن.
(آن چه آلوده مىگردد و تباه مىشود جسم است نه روح، پس بايد از پوست عارى گشت حالى كه تو بر پوست مىافزايى.) ز آن كه آتش را ...: اشارتى است به قرآن كريم: فاتقوا النار التي وقودها الناس و الحجارة. (بقره، ٢٤)
|
فاتقوا النار التى اوقدتم |
انكم فى المعصيه ازددتم |
|
٣٣٨٩/ ١ لباب: مغز. خالص از هر چيز. كنايت از روح. (آن كه از مغز غفلت داشته باشد به پوست