شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٤ - مناجات
ثقلت موازينه فهو في عيشة راضية: پس آن كه ترازوهايش (كردار نيكش) سنگين باشد پس او در زندگانى خوشايند است.» (قارعه، ٦- ٧) صورتگران: ظاهر آرايان. زيبايان ظاهرى (انسان يا شيطان) كه كارشان فريب مردم است.
جسد: كنايت از لذتهاى جسمانى.
قذر: پليدى.
لعبتان پر قذر: كه ظاهرشان زيبا و درونشان تهى از معنويت است.
ويس و رامين: منظومه معروف اثر فخر الدين گرگانى.
خسرو و شيرين: منظومههاى متعددى است. معروفترين آنها اثر نظامى گنجوى است.
بر هم زدن عدم: در آن تصرف كردن، نيست را هست نماياندن. عدم در اين بيت به معنى معدوم و فانى شدنى است. (انسان فانى شدنى عاشق زيبايىهاى فانى شدنى مىشود، تا بدان حد كه در راه اين عدم خود را به كشتن مىدهد.) دل نه دل: دلى كه از دوستى حق خالى است و پر از دوستى دنياست.
نيست را هست: شارحان اين بيت را به سليقه خود خوانده و معنى كردهاند. بعضى دل را نه دل و بعضى ده دل و بعضى بىدل، نيز در تفسير نيم بيت دوم مطالبى نوشتهاند كه بر اساس رعايت سياق لفظ نيست.
هست كنايت از قدرت حق است و نيست كنايت از دل نه دل، و آن دلى است كه از آن حسد بر مىخيزد. (پاك خدايى كه عدم (انسان فانى شدن) را عاشق عدم (زيبايىهايى كه پايدار نيست) مىكند. و عاشق فانيى را خواستار فانى شدنيى ديگر (معشوق) مىسازد قدرت حق، معدوم به ظاهر موجودى را چنين بىچاره مىكند.) ضره: هوو، وسنى.
|
نه بگفته است آن سراج امتان |
اين جهان و آن جهان را ضرتان |
|
٣٢٠٧/ ٤ استغاثتى است به خدا و از او درخواست كردن تا برابر هواى نفس مقاومت بخشد، و شكايتى است از دنيا پرستان كه عكس را حقيقت پنداشته و فانى را باقى دانستهاند و بر سر به دست آوردن آن به جان يكديگر افتادهاند. دلشان پر از رشك يكديگر است و پيوسته در پى آزار هماند و اين خصلت بد، خاص مردم يك زمان نيست در همه