شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٦ - فرستادن ميكائيل را
فرستادن ميكائيل را ٧ به قبض حفنهاى خاك از زمين جهت تركيب ترتيب جسم مبارك ابو البشر خليفة الحق مسجود الملك و معلمهم آدم ٧
|
گفت ميكائيل را تو رو به زير |
مشت خاكى در ربا از وى چو شير |
|
|
چون كه ميكائيل شد تا خاكدان |
دست كرد او تا كه بربايد از آن |
|
|
خاك لرزيد و در آمد در گريز |
گشت او لابه كنان و اشك ريز |
|
|
سينه سوزان لابه كرد و اجتهاد |
با سرشك پر ز خون سوگند داد |
|
|
كه به يزدان لطيف بىنديد |
كه بكردت حامل عرش مجيد |
|
|
كيل ارزاق جهان را مشرفى |
تشنگان فضل را تو مغرفى |
|
|
ز آن كه ميكائيل از كيل اشتقاق |
دارد و كيال شد در ارتزاق |
|
|
كه امانم ده مرا آزاد كن |
بين كه خون آلوده مىگويم سخن |
|
|
معدن رحم اله آمد ملك |
گفت چون ريزم بر آن ريش اين نمك |
|
|
همچنان كه معدن قهر است ديو |
كه بر آورد از بنى آدم غريو |
|
|
سبق رحمت بر غضب هست اى فتا |
لطف غالب بود در وصف خدا |
|
|
بندگان دارند لا بد خوى او |
مشكهاشان پر ز آب جوى او |
|
|
آن رسول حق قلاوز سلوك |
گفت الناس على دين الملوك |
|
|
رفت ميكائيل سوى رب دين |
خالى از مقصود، دست و آستين |
|
|
گفت اى داناى سر و شاه فرد |
خاكم از زارى و گريه بسته كرد |
|
|
آب ديده پيش تو با قدر بود |
من نتانستم كه آرم ناشنود |
|
|
آه و زارى پيش تو بس قدر داشت |
من نتانستم حقوق آن گذاشت |
|
|
پيش تو بس قدر دارد چشم تر |
من چگونه گشتمى استيزهگر |
|
|
دعوت زارى است روزى پنج بار |
بنده را كه در نماز آ و بزار |
|