شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٩
|
فتنه كه لرزند از او لرزان توست |
هر گران قيمت گهر ارزان توست |
|
|
گر خدا دادى مرا پانصد دهان |
گفتمى شرح تو اى جان و جهان |
|
|
يك دهان دارم من آن هم منكسر |
در خجالت از تو اى داناى سر |
|
|
منكسرتر خود نباشم از عدم |
كز دهانش آمدستند اين امم |
|
|
صد هزار آثار غيبى منتظر |
كز عدم بيرون جهد با لطف و بر |
|
ب ٤٢١٤- ٤٢٠٠ مست تخصيص تواند: داغ بندگى تو بر چهره دارند. چون آنان را «عبادى» خواندهاى، مست اين تخصيص شدهاند.
لذت تخصيص: اشارت است به خطاب پروردگار به بندگان و آنان را بنده خود خواندن كه در قرآن كريم در آيههايى آمده است از جمله: قل يا عبادي الذين أسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله. (زمر، ٥٣) خالدين فى فناء ...: ضبط نيم بيت اول در نسخه اساس چنين است. در اين صورت «خالدين» حال است و جمله «فى فناء سكرهم» خبر مقدم و مبتداى مؤخر. «سكرهم فى فناء خالدين» بايد با اندك مسامحت چنين معنى شود: مستى در فنا جاودانهشان ساخته است. و نيم بيت دوم مؤيد اين توجيه است.
من تفانى ...: آن كه در عشق شما خود را نيست كرد بر نمىخيزد. در برخى نسخهها نيم بيت نخست را بدين صورت نوشتهاند: «خالدين فى فناء السكر هم» آنان در فناى مستى جاويدند. «هم فى فناء السكر، خالدين.» در دوغ عشق گرو شدن: به عشق گرفتار شدن و در آن ماندن و مردن چنان كه مگس چون در دوغ افتد برون شدن نتواند.
كركسان ...: تو به ظاهر خردى اما درونت دريايى از عشق حق است. (فضل تو مىگويد اكنون كه خود را در محبت ما فانى ساختى هستى تازهاى يافتى، مىتوانى ديگران را رهبرى كنى.) آنان كه به صورت درشت و در معنى خردند بايد از تو فيض يابند.
منكسر: شكسته (كه نتواند وصف تو را چنان كه بايد گفتن).
نباشد منكسرتر از عدم: اشارت است بدان كه همه موجودات در عالم غيب و ساحت قدس حق تعالى بىهيچ نمونه و سابقتى پديد آمده. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٧٧/ ٣)