شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٤ - حكايت آن امير كه غلام را گفت كه مى بيار غلام رفت و سبوى مى آورد در راه زاهدى بود امر معروف كرد زد سنگى و سبو را بشكست امير بشنيد و قصد گوشمال زاهد كرد و اين قصد در عهد دين عيسى بود
دفين بودن گنج آدم: كنايت از خاكى كه آدم از آن سرشته شد. (نگاه كنيد به: ١٥٥٦/ ٥) طين سد بودن: جسم مانع ديدن (جان) شدن. (جسم خاكى آدم (ع) سبب شده بود كه ابليس جان دميده در او را نبيند.) از داستان امير و فرستادن غلام براى آوردن مى، سخن را به مستان باده حق مىكشاند و از هيأت ظاهرى آنان سخن مىراند كه گنجهايند در ويرانه.
|
دو سبو بستد غلام و خوش دويد |
در زمان در دير رهبانان رسيد |
|
|
زر بداد و باده چون زر خريد |
سنگ داد و در عوض گوهر خريد |
|
|
بادهاى كآن بر سر شاهان جهد |
تاج زر بر تارك ساقى نهد |
|
|
فتنهها و شورها انگيخته |
بندگان و خسروان آميخته |
|
|
استخوانها رفته جمله جان شده |
تخت و تخته آن زمان يكسان شده |
|
|
وقت هشيارى چو آب و روغناند |
وقت مستى همچو جان اندر تناند |
|
|
چون هريسه گشته آن جا فرق نيست |
نيست فرقى كاندر آن جا غرق نيست |
|
|
اين چنين باده همىبرد آن غلام |
سوى قصر آن امير نيك نام |
|
|
پيشش آمد زاهدى غم ديدهاى |
خشك مغزى در بلا پيچيدهاى |
|
|
تن ز آتشهاى دل بگداخته |
خانه از غير خدا پرداخته |
|
|
گوشمال محنت بىزينهار |
داغها بر داغها چندين هزار |
|
|
ديده هر ساعت دلش در اجتهاد |
روز و شب چفسيده او بر اجتهاد |
|
|
سال و مه در خون و خاك آميخته |
صبر و حلمش نيم شب بگريخته |
|
|
گفت زاهد در سبوها چيست آن؟ |
گفت باده گفت آن كيست آن؟ |
|
|
گفت آن آن فلان مير اجل |
گفت طالب را چنين باشد عمل |
|
|
طالب يزدان و آن گه عيش و نوش |
باده شيطان و آن گه نيم هوش |
|
|
هوش تو بىمى چنين پژمرده است |
هوشها بايد بر آن هوش تو بست |
|
|
تا چه باشد هوش تو هنگام سكر |
اى چو مرغى گشته صيد دام سكر |
|
ب ٣٤٧١- ٣٤٥٤ بر سر جهيدن: در مغز اثر كردن. (شرابى بود كه شاهان را چنان مست مىكرد كه تاج زر از سر خود برداشته بر سر ساقى مىنهادند. (در احاديث مثنوى عبارتى از روضات الجنات آمده است كه در باره آن در دفتر ششم در داستان «امير ترك» بحث خواهد شد.)