شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٣ - حكايت آن امير كه غلام را گفت كه مى بيار غلام رفت و سبوى مى آورد در راه زاهدى بود امر معروف كرد زد سنگى و سبو را بشكست امير بشنيد و قصد گوشمال زاهد كرد و اين قصد در عهد دين عيسى بود
شرابها را براى معتضد مىبردند. چون بدو خبر رسيد وى را بخواست پرسيد كه تو را محتسبى داده. گفت آن كه تو را امارت بخشيده. من از شفقتى كه به تو داشتم چنين كردم.
پرسيد چرا يك خمره را نشكستى گفت آن جمله براى ترس از خدا مىشكستم چون بدين خمره آخرى رسيدم مرا خود بينى گرفت آن را بگذاشتم. (نگاه كنيد به: احياء علوم الدين، ج ٢، ص ٣١١- ٣١٢) تقزيز: اجتناب كردن. دورى گزيدن ولى باب تفعيل از «قز» نيامده است. صحيح آن «تقزز» است.
كهف: پناه.
راهبان: كنايت از برقرار سازنده امنيت.
جان از خاص و عام خلاص شدن: فارغ از انديشه گشتن.
|
جرعهاى ز آن جام راهب آن كند |
كه هزاران جره و خمدان كند |
|
|
اندر آن مى مايه پنهانى است |
آن چنان كه اندر عبا سلطانى است |
|
|
تو به دلق پاره پاره كم نگر |
كه سيه كردند از بيرون زر |
|
|
از براى چشم بد مردود شد |
وز برون آن لعل دود آلود شد |
|
|
گنج و گوهر كى ميان خانههاست |
گنجها پيوسته در ويرانههاست |
|
|
گنج آدم چون به ويران بد دفين |
گشت طينش چشم بند آن لعين |
|
|
او نظر مىكرد در طين سست سست |
جان همىگفتش كه طينم سد توست |
|
ب ٣٤٥٣- ٣٤٤٧ جام راهب: مقصود از اين جام «جام روحانى» و جرعه آن «جرعه معنوى» است.
جره: كوزه، خمره.
خمدان: ميكده. شرابخانه، و مقصود خمهاى خمدان است.
سلطانى در عبا بودن: در لباس فقر كار اهل دولت كردن. چنان كه اولياى حق چنيناند.
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩٢٧/ ٢ و ٢٣٣٦/ ٢) سيه كردن زر:
|
اى بسا زر سيه كرده به دود |
تا رهد از دست هر دزدى حسود |
|
٢١٧١/ ٤