شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٩ - قصه قوم يونس
قصه قوم يونس ٧ بيان و برهان آن است كه تضرع و زارى دافع بلاى آسمانى است، و حق تعالى فاعل مختار است. پس تضرع و تعظيم پيش او مفيد باشد، و فلاسفه گويند فاعل به طبع است و به علت نه مختار، پس تضرع طبع را نگرداند
|
قوم يونس را چو پيدا شد بلا |
ابر پر آتش جدا شد از سما |
|
|
برق مىانداخت مىسوزيد سنگ |
ابر مىغريد رخ مىريخت رنگ |
|
|
جملگان بر بامها بودند شب |
كه پديد آمد ز بالا آن كرب |
|
|
جملگان از بامها زير آمدند |
سر برهنه جانب صحرا شدند |
|
|
مادران بچگان برون انداختند |
تا همه ناله و نفير افراختند |
|
|
از نماز شام تا وقت سحر |
خاك مىكردند بر سر آن نفر |
|
|
جملگى آوازها بگرفته شد |
رحم آمد بر سر آن قوم لد |
|
|
بعد نوميدى و آه ناشكفت |
اندك اندك ابر واگشتن گرفت |
|
|
قصه يونس دراز است و عريض |
وقت خاك است و حديث مستفيض |
|
|
چون تضرع را بر حق قدرهاست |
و آن بها كآنجاست زارى را، كجاست؟ |
|
|
هين اميد اكنون ميان را چست بند |
خيز اى گرينده و دائم بخند |
|
|
كه برابر مىنهد شاه مجيد |
اشك را در فضل با خون شهيد |
|
ب ١٦١٩- ١٦٠٨ قصه قوم يونس: فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها إيمانها إلا قوم يونس. (يونس، ٩٨) «همان ساعت امارات و دلائل عذاب پيدا گشت. ابرى سياه بر آمد، و دخانى عظيم در گرفت، چنان كه در و ديوار ايشان سياه گشت. ايشان بترسيدند و از كردهها و گفتههاى خويش پشيمان شدند و رب العزه جل جلاله در دلهاى ايشان توبت افكند، همه به يك بار به