شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩١ - حكايت آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر كشيد گربه نيم من بر آمد گفت اى زن گوشت نيم من بود و افزون اگر اين گوشت است گربه كو و اگر اين گربه است گوشت كو
هيچ يك از آن دو ماده سر را نتواند شكست، روح نيز بايد در قالب تن در آيد تا قالب به كار افتد و خاصيتها آشكار سازد. اما چون مردى يا به فرمودهى مولانا قالب را شكستى و درهم ريختى روح به جاى خود كه عالم بالاست مىرود و جسم خاكى در اين كره خاكى مىماند. پس حكمتى را كه بارى تعالى مىخواست از تركيب جسم و روح پديد آمد. اما از اين تركيب تنها اين خاصيت مقصود نيست. ازدواجهاى ديگر هست كه نه گوشى شنيده و نه چشمى ديده و در عبارت «لا سمع» اشارتى است به حديث قدسى:
«اعددت لعبادى الصالحين ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر.»
|
نيم جان بستاند و صد جان دهد |
آن چه در وهمت نيايد آن دهد |
|
٢٤٥/ ١ روح آدمى تا در اين قالب است از آن ازدواجها آگاه نيست و گر نه بدين زندگانى دل خوش نمىكرد و به عالم بالا پرواز مىنمود و اگر چنين مىكرد كار اين جهان نابسامان مىماند.